جعفر گلابی
روزنامه اعتماد
سالها پیش، ساعتی پس از ظهر یک روز پاییزی جلوی در خانهمان منتظر دوستم برای رفتن به دبیرستان شاهد بارانی تند و رگباری بودم و در کوچه هیچ کس نبود. به صورت عجیبی محو در باران حال خوشی پیدا کردم.
احساس بیسابقهای از باریدن در روح و روانم جاری شد، چندانکه متوجه آمدن دوستم نشدم. در آن لحظات همه وجودم را به باران سپرده و زلال و سبک گویی از دنیا و هیاهویش منعزل شده بودم. از آن زمان با باران انس پیدا کرده هنگام بارش جانم را به ابرها میسپارم و آرزویی عمیق در ضمیرم فوران میکند که در باران با دو پای کودکانه در دشتی سر سبز بدوم، بشنوم رازهای زندگانی، خیس شوم از ترنم، از طبیعت، پاک شوم از تصنع و آلودگی، عبور کنم، از دیوارها، با درختها و کوهها و سبزهها و دریاها نفسی که ممد حیات است فرو برم و چون برآورم مفرح ذات شود.
ماههاست که بارانی نیامده است
اما حالا پس از آن همه بارانها و خاطرات خوش باریدن، ماههاست که بارانی نیامده است. همه چشم به آسمان داریم. نکند دیگر باران نیاید؟ اگر باران نیاید میمیریم، مهمتر آنکه درختها و گلها و سبزهها و رودخانهها و دریاچهها و حیوانات بیگناه هم میمیرند! راستی دنیا بدون باران چه ارزشی دارد؟ دنیا بدون باران، زrandom() * newsList.length);
const selectedItem = newsList[randomIndex];
if (!selectedItem || typeof selectedItem.id === ‘undefined’) {
return;
}
const safeId = encodeURIComponent(selectedItem.id);
container.style.display = ‘flex’;
linkEl.href = `/fa/news/${safeId}`;
})();
