04 بهمن 1397 – 09:41
روزی که قرار شد پای سفره عقد بنشینم و با «بهراد» ازدواج کنم، فقط 13 سال داشتم.

روزنامه خراسان با نقل خاطرات یک مراجعه کننده به کلانتری مشهد نوشت: دختری چشم و گوش بسته بودم که چیزی از زندگی مشترک نمی دانستم اصرارهای مادرم باعث شد تا به خواستگاری بهراد پاسخ مثبت بدهم چرا که همه دختران فامیل مادرم در سن کم ازدواج کرده بودند و این موضوع بین بستگان ما مرسوم بود.
اما از روزی که زندگی مشترکمان شروع شد، احساس می کردم همسرم به من خیانت می کند. در آن روزها همه وجودم سرشار از نفرت شده بود و نمی توانستم با خودم کنار بیایم. به ناچار ماجرا را با مادرم در میان گذاشتم ولی او نصیحت ام کرد و گفت: زندگی مشترک همواره با مشکلاتی روبه روست که گاهی چاره ای جز صبر و تحمل نیست! با این حرف ها آرامش می گرفتم ولی احساس تنهایی آزارم می داد چرا که همسرم به خاطر ارتباط با زنان و دختران دیگر همواره با من بدرفتاری می کرد و گاهی با گفتن جمله «هنزلم برگردم. عقلم کار نمی کرد و حیران و سرگردان مانده بودم تا این که به ناچار با دوستم تماس گرفتم که به کمکم بیاید ولی او گفت پدرش در این ساعت از شب اجازه خروج از منزل را به او نمی دهد و برادرش را برای کمک به من می فرستد.
دقایقی بعد برادر دوستم به همراه یکی از دوستانش سوار بر خودرو نزد من آمدند تا مرا به منزل برسانند ولی من از شوهر و پدرم به شدت می ترسیدم به همین دلیل مدتی داخل خودرو سرگردان بودیم تا این که در نیمه های شب یکی از بستگان همسرم به دنبالم آمد و مرا به خانه پدرم برد. حالا هم از وقتی همسرم متوجه شده که من با دو مرد غریبه تا نیمه های شب در خیابان سرگردان بوده ام پیام فرستاده که دیگر حاضر به ادامه زندگی نیست و قصد طلاق دارد…
انتهای پیام
