08 خرداد 1398 – 02:47
در افکار کودکانه خود غرق شده بود و آرزوهای دور و درازی را برای خودش ترسیم می کرد که ناگهان در تله دردناک یکی از آشنایان قرار گرفت.

به گزارش رکنا، حالا بین انبوهی از سیاهی گرفتار شده و نمی داند چه راهی را در پیش بگیرد. مادر همکلاسی اش او را در تله شومش گرفتار کرد و روزهای سیاهی را برایش رقم زد.
مهسا می گوید: کاش همان روزی که مورد آزار و اذیت یک مرد هوس ران قرار گرفتم واقعیت را به مادرم می گفتم. او که 20 سال بیشتر ندارد با چشمانی اشکبار داستان زندگی اش را این گونه روایت می کند: مادر دوست و همکلاسی ام با مادرم رفت و آمد داشت و یکدیگر را می شناختند.
همین ماجرا روزهای سیاهی را برایم رقم زد. روزی مادر دوستم به نام شهلا، من را داخل کوچه دید و گفت با او پیش دخترش که در یک باغ است برویم. 11 سال بیشتر نداشتم و کاملاً به او اعتماد کردم و از طرفی دوست داشتم با دخترش بازی کنم برای همین با او همراه شدم. وقتی به باغی که دور از شهر بود رسن مرخص شدم جلوی درمانگاه گوشه ای مشغول کشیدن شیشه شدم که یک مرد مرا دید و از من خواست به خانه او بروم تا راحت تر موادم را مصرف کنم.
مرد غریبه، صاحب زن و فرزند بود و زمانی که داستان زندگی ام را فهمید برایم یک خانه اجاره کرد. شب ها پیش مرد غریبه و روزها هم داخل پاتوق ها بودم تا این که دوباره داخل یکی از پاتوق ها دستگیر شدم و مرا به کمپ بردند و هم اکنون نزدیک 20 روز است که در این مکان هستم. بعد از 7 سال فرار و تعقیب و گریز بالاخره با دایی ام تماس گرفتم و همه داستان را برایش تعریف کردم. دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده اما جرئت برگشتن به خانه را ندارم، از طرفی دلم نمی خواهد بیش از این مایه شرمساری آن ها جلوی فامیل و همسایه ها شوم. به علت تصمیم غلط ام با فرار از خانه مجبور شدم تن به هر ذلتی بدهم و آینده و جوانی ام را سیاه و تباه کنم. کاش حقیقت را همان روز به مادرم می گفتم و جلوی این همه در به دری و آبروریزی را می گرفتم.
انتهای پیام
