12 دی 1398 – 07:07
پدرم وقتی فهمید که مدتی است با ناصر در خیابان آشنا شده ام به شدت با ازدواجم مخالفت کرد او می گفت: «ازدواج با این گونه آشنایی ها دوامی ندارد و از حالا می دانم آینده ات تیره و تار می شود.» اما من که تحت تاثیر حرف های عاشقانه ناصر قرار گرفته بودم و شیفته تیپ و قیافه اش بودم مقابل پدرم ایستادم و گفتم من خوشبختی را تنها در کنار او می بینم و در همین مدت کوتاه آشنایی هم او را شناخته ام.

به گزارش رکنا، این گونه بود که پدرم برخلاف میل باطنی اش رضایت داد اما با من شرط کرد که اگر با ناصر به تفاهم نرسیدم دیگر حق ندارم سراغ خانواده ام بروم. اگرچه ناصر از وضعیت مالی مناسبی برخوردار بود اما هنوز یک ماه از ازدواجمان نگذشته بود که متوجه شدم او با دختران دیگری هم ارتباط دارد به خاطر بی قید و بندی او نسبت به خانواده، مشاجره های لفظی ما از همان آغاز زندگی شروع شد تا این که باردار شدم.
بعد از به دنیا آمدن دخترم دچار افسردگی شدم دلم می خواست ناصر در کنار محکمی به من زد که برق از چشمانم پرید اگرچه او تازه متوجه اشتباهاتش شده بود اما دیگر من هم راه بازگشتی نداشتم. دیگر از آن حرف های عاشقانه و علاقه های بی نهایت خبری نبود.
در همین حال به یاد حرف های پدرم افتادم و دلیل مخالفت او با ازدواجم را با تمام وجود حس کردم که می گفت: «دخترم شریک یک عمر زندگی در کوچه و خیابان نیست» اما من کر بودم و این حرف های دلسوزانه را اصلا نمی شنیدم حالا هم با این کارهای احمقانه و انتقام دیوانه وار زندگی خودم و دختر کوچکم را به نابودی کشانده ام.
ای کاش کمی صبر و ایمان داشتم و این گونه در دام دوستی های خیابانی گرفتار نمی شدم. حالا هم با شرطی که پدرم گذاشت نه راه پس دارم و نه راه پیش! زن جوان در دایره مددکاری کلانتری سناباد این سخنان را بر زبان راند و های های گریست.
انتهای پیام
