12 بهمن 1398 – 06:47
دعواهای پدر و مادرم امانم را بریده بود و من همواره شاهد درگیری آن ها به بهانه های مختلف بودم. محیط خانه را جهنمی می پنداشتم که باید به هر طریقی از آنها رها می شدم. آن ها آنقدر درگیر خود بودند که هیچ گاه مرا نمی دیدند و برایشان اهمیتی نداشتم. مدام نگران و مضطرب بودم و آرزو می کردم هرچه زودتر ازدواج کنم.

به گزارش رکنا، اگرچه در سال آخر دبیرستان تحصیل می کردم اما همه اوقاتم را با رایانه سر می کردم و از چت کردن با دیگران لذت می بردم تا این که چند ماه قبل از طریق چت روم پیامی از یک فرد ناشناس دریافت کردم که در آن عنوان شده بود «من به تو علاقه مندم بیا باهم فرار کنیم.»
ابتدا بدون این که فکر بکنم به پیشنهادش جواب مثبت دادم و این آغاز آشنایی من و الیاس بود ولی دو روز بعد از تصمیمم منصرف شدم و به او اعلام کردم که نمی خواهم فرار کنم.
الیاس با خواندن این پیام با من تماس گرفت و مرا تهدید کرد که به جرم م من که متوجه اشتباه خودم شده بودم می خواستم به شهرم بازگردم ولی الیاس تهدید کرد که اگر بروم خودش را می کشد و مرگش را به گردن من می اندازد.
می ترسیدم تهدیدش را عملی کند حتی گردنبندم را به او دادم تا شاید مرا رها کند اما باز هم قبول نکرد به همین دلیل چند روز دیگر هم در شهر غریب سرگردان بودم.
تا این که در یک فرصت مناسب و با گوشی یک مسافر با دایی ام تماس گرفتم اما قبل از آن که دایی ام به جایی که هستم برسد ماموران انتظامی ما را دستگیر کردند. حالا نمی دانم با اشتباهی که مرتکب شده ام چه مجازاتی در انتظارم است و از همه مهمتر نمی دانم با این شرمساری چگونه به چشم های اطرافیانم نگاه کنم.کاش هیچ وقت آن پیام ناشناس را بازنمی کردم.
انتهای پیام
