07 فروردین 1399 – 07:51
جر و بحث های تکراری پدر و مادرم، جو خانه را متشنج کرده بود. آن ها هر روز به خاطر حرف های تکراری و گلایه های همیشگی از اطرافیان، سر همدیگر داد می کشیدند و هیچ کدام رعایت حال من و برادر کوچولویم را نمی کردند.

به گزارش سیتنا، «نفیسه» در دایره اجتماعی کلانتری گفت: با توجه به کمبود محبت و خلاء عاطفی که داشتم در سن ۱۴ سالگی فریب چرب زبانی های پسر جوانی را خوردم که برای تعمیر یک وسیله برقی به خانه ما آمده بود و با این پسر رابطه برقرار کردم. اما پدرم خیلی زود متوجه شد و آن چنان کتکم زد که استخوان دستم شکست.
با آن که رفتار پدرم خیلی سختگیرانه و وحشتناک بود ولی نتیجه ای در بر نداشت چون از او و مادرم که به شدت مرا زیر ذره بین قرار داده بودند کینه به دل گرفتم و به باوری نادرست در صدد انتقام از آن ها برآمدم. اگر چه با این کار اشتباه، آینده خودم را تباه کردم.
عروس جوان افزود: من که از شک و تردید و برخوردهای پدر و مادرم عذابشتند.
برای همین هم نتوانستم اقدامی انجام بدهم و بعد از آن که مراسم عقد کنان برگزار شد پدرم نفس عمیقی کشید و برای اولین بار لبخندی زد و دستم را در دست نامزدم گذاشت و گفت: دیگر خیالم راحت شد. اما من همان شب شناسنامه ام را برداشتم و به همراه فرهاد پسر جوان به یک شهر دیگر فرار کردیم. ما سه روز در خانه یکی از دوستان پسر جوان مخفی بودیم و در این مدت فهمیدم این پسر به کراک اعتیاد دارد. او می خواست مرا هم معتاد کند که قبول نکردم و امروز که به بهانه قدم زدن بیرون رفته بودیم با دیدن خودروی گشت پلیس از مأموران کمک خواستم و دستگیر شدیم.
می دانم اشتباه کرده ام و خیلی پشیمان هستم. ای کاش به حرف های پدر و مادرم گوش می دادم و ای کاش آن ها هم به همدیگر عشق می ورزیدند و با من هم بیشتر دوست بودند تا این همه بدبینی و مشکلات به وجود نمی آمد.
انتهای پیام
