نگاهی به رمان زنانه «تابستان»/ عشق در جامعه‌ای که بر گناهکار آسان می‌گیرد و بر پرهیزکار سخت!

روستای این‌داستان، محیطی بسته و ریاکار دارد که به‌تعبیر راوی قصه، بر گناهکاران خیلی آسان می‌گیرد اما آن‌هایی را که موفق شوند خود را از دامن گناه برهانند، فقط ریشخند می‌کند. با درک همین‌نکته است که چریتی در یک‌لحظه دچار کشف و شهود می‌شود و متوجه می‌شود چرا شخصیت جولیا چرا نمی‌خواهد خود را از چنگال گناه برهاند.

نگاهی به رمان زنانه «تابستان»/جامعه‌ای که بر گناهکاران آسان می‌گیرد و بر پرهیزکاران سخت!

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، رمان «تابستان» نوشته ادیت وارتون، زمستان ۱۴۰۳ با ترجمه مردک بلوری توسط نشر افق منتشر و راهی بازار نشر شد. ادیت وارتون نویسنده آمریکایی این‌کتاب، متولد ۱۸۶۲ و درگذشته به‌سال ۱۹۳۷ است. او را بیشتر به‌خاطر رمان «عصر بی‌گناهی» یا «عصر معصومیت» می‌شناسند که سال ۱۹۲۰ منتشر شد و جایزه پولیتزر را به‌عنوان اولین‌زنی که آن را دریافت می‌کند، برایش به ارمغان آورد. اما کتاب «تابستان» او که مانند «عصر معصومیت» و دیگر آثارش اثری عاشقانه و جسورانه بود، سال ۱۹۱۷ چاپ شد و شخصیت اصلی‌اش با نام چریتی رویال یکی از شخصیت‌های شناخته‌شده مخلوق توسط این‌نویسنده است.

شخصیت محوری داستان، دختری به‌نام چریتی است که مردی به‌نام رویال قیم اوست و از کودکی بزرگش کرده است؛ زمانی‌که نوزاد بوده و مادرش او را به کوهستان نزد کولی‌ها (از دید مردم دهکده کافرهایی که مسیحی نیستند) برده است. نام چریتی هم در زبان انگلیسی به‌معنای احسان، نیکوکاری و صدقه است که یادآور وضعیت شخصیت و بزرگ‌شدن در حالتی خیریه‌گونه است. 

آقای رویال به‌عنوان تنها وکیل دهکده نورث دورمر، قیم چریتی است اما به‌طور قانونی او را به فرزندی نپذیرفته و چریتی هم می‌خواهد با کبه آن‌ها نزدیک بودند، کوه با حالتی رعب‌آور در مقابل غروبی زردفام خودش را بالا کشیده بود. (صفحه ۵۲)

* «از پنجره دشت و صحرای عریان‌شده را تماشا کرد. چهل و هشت ساعت پیش وقتی که برای آخرین‌بار از اینجا گذشته بود، تعداد زیادی از درخت‌ها هنوز برگ داشتند، اما باد شدید دو شب قبل آن‌ها را لخت کرده و منظره را مثل مناظر ماه دسامبر خالی و عریان به‌جا گذاشته بود. چند روز سرمای پاییزی همه نشانه‌های چراگاه‌های حاصلخیز و بیشه‌های بی‌رمق را که در چهارم ژوییه از میانشان گذشته بود محو کرده بود؛ و با محو شدن این چشم‌انداز؛ آن‌ساعت‌های پرشور هم محو شده بودند.» (صفحه ۲۰۹ به ۲۱۰)

صادق وفایی

منبع: تابناک

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *