خنده بر لبه‌ی تیغ؛ روایتی از تدفینِ آرزوها در دخمه‌های نوین

جامعه‌ای که لنگرِ امنیت روانی و عدالت اجتماعی‌اش را از دست داده، مدام به چپ و راست متمایل می‌شود و در این تلاطم، آرزوها و عقلانیتِ هزاران جوان (عاقل و فرزانه) از حسرتِ ثبات و آرامش، به مسلخ می‌رود.

تاریخ انتشار: ۱۲:۰۳ – ۳۰-۰۲-۱۴۰۵

عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر– وارد مغازه که شدم، فضا سنگین‌تر از آن بود که فقط بوی افترشیو و صابون باشد. پنج جوان شهرستانی، با صورتی که خستگی در لایه‌هایش رسوب کرده بود، مشغول کار بودند. صاحب‌کاری هم آنجا بود که فهمیدم هر شب می‌آید، دخل را می‌زند و می‌برد و این جوان‌ها، تنها سهمی درصدی از هر «سر» اصلاح‌شده دارند. میان صحبت‌هایشان، تصویری از زیست‌ شان ترسیم شد که راه نفسم را بست. آن‌ها در همان فضای کوچک، میانِ انبوهِ موهای چیده شده و بوی تندِ عرق و خستگی، شب را به صبح می‌رساندند. تصور خوابیدن در جایی که ذرات مو در هوایش معلق است و سقفش تنها به اندازه‌ی چند قدم با صندلیِ کار فاصله دارد، سخت بود..

هر کدام مسئول تهیه بخشی از غذا بودند و بر سرِ همین جزئیات ناچیز، با هم جدل می‌کردند؛ جدلی که بویِ فقر و فشار عصبی می‌داد. در این میان، یکی از آن‌ها قصه‌ای تعریف کرد که از هفته پیش تا امروز، لحظه‌ای از ذهنم بیرون نمی‌رود. گفت: «چندی پیش ماشین اصلاح از دستم افتاد و صورت مشتری را بدجور زخمی کرد.» با دردمندی ادامه داد که «شانس آوردیم چیزی نشد»، اما ناگهان خندید! با تعجب پرسیدم چرا می‌خندی؟ گفت: «آقا، ما کلی کیف کردیم»!»

دلیلش درد آور بود. گفت: «ما از ۸ صبح تا ۱۱ شب در این فضای تنگ ایستاده‌ایم. هیچ تفریح و سرگرمی نداریم. گاهی که از این اتفاق‌ها می‌افتد، از یکنواختی خارج می‌شویم. موضوعی برای صحبت پیدا می‌کنیم و می‌خندیم. همین اتفاق با {
return;
}
const safeId = encodeURIComponent(selectedItem.id);
container.style.display = ‘flex’;
linkEl.href = `/fa/news/${safeId}`;
})();

منبع  : عصر ایران

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *