اشکهایم تندتند روی سنگ مزارش میچکید. به شهید طاهرزاده گفتم: «شمردهای چند بار آمدم سر مزارت؟ تو آنقدر عزیزی که زمانی که در بستر بودی، آقا آمد به دیدنت. گفته بودم برایم دعا کنی بروم بیت رهبری برای دیدار آقا. چرا دعا نکردی به آرزویم برسم؟»
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۴۰۵ – ۰۷:۱۳ – 14September 2026
گروه حماسه و جهاد دفاعپرس– زینب ابوالحسنی؛ جایی که هیچوقت نمینشستیم، نشستیم. حوالی ساعت یازده صبح بود. پاهایم را درون بدنم جمع کردم و دستهایم را دورشان گره زدم. بغض، درون گلویم جا خوش کرده بود.

هوا گرم بود. اما گرمای وجود آتشگرفتهمان در نبود آقا خیلی بیشتر از این حرفها الو گرفته بود. هرکس که خسته میشد، کنار پیادهروها و روی زمین مینشست.
در روزهای عادی اگر کسی به ما بگوید اینجا روی زمین بنشین، بهمان برمیخورد و حرفی نثارش میکنیم. کسی روی آسفالت کنار جدول خیابان، روی پیادهروها، حتی کنار سطلهای بزرگ زباله نمینشیند.
