
به گزارش سرویس اجتماعی تابناک؛ راننده تاکسی که جلوی متروی دولتآباد منتظر مسافر دربستی است، در طول مسیر برای رسیدن به میدان دولتآباد تعریف میکند: «من بچه همین خیابونم. این هم خونه پدرخانوممه. یعنی خواستم بگم که ما همینجا بزرگ شدیم و خوب منطقه رو میشناسیم. اینجا محله آرومیه. فقط این افغانها که اومدن بد شده. خانم تازگیها که خیلی هم بدتر شده. دیگه میترسیم…»
هنوز درددلهایش شروعنشده، مردی در خیابان در حال قدم زدن است که دشداشه به تن دارد و رنگ پوست و چهرهاش هم نشان میدهد که عرب است. راننده که مرد آرامی است و انگار از روزگار رضایت دارد، میگوید: «اما این عربها. عربها هم به اینجا مهاجرت کردن… آدمهای خوبی هستن. یعنی مساله ساز نبودن.»
میپرسم که با عربهای مهاجر چه میکنید؟ مشکلی برایتان ایجاد نمیکنند؟ مرد با خنده جواب میدهد: «مشکل مالی؟ عربهای اینجا انقدر پولدارن که اصلا ما رو حساب نمیکنن. الان خود شما سوار تاکسی من که یه سمنده، شدی. فکر میکنی عربها سوال چنین ماشینهایی میشن؟ همهشون پولدارن. خودشون هم با خودشون هستن و اصلا به ما کاری ندارن. خودشون با خودشون خرید و فروش میکنند. خودشون با خودشون وصلت میکنن و ازدواج میکنن. النقش حسابدار و صندوقدار به این رستوران آمده و خودش در یک آزمایشگاه در حوالی خیابان دولت مشغول به کار است. پسر تعریف میکند که عمویش نمیتواند صندوقداری را به هر کسی بسپارد و انگار افرادی که در مغازه هستند همه باید مثل خودشان عرب باشند تا حس امنیت و همبستگیشان حفظ شود. احتمالا همین است که در میان فروشندهها و کارگرهای این منطقه، کمتر نیروی ایرانی به چشم میخورد. اما قشر تحصیلکردهیشان کمکم میان ایرانیها در شغلهای تخصصی جایی برای خود پیدا کردهاند.
من هم چند غذای خالص عربی میگیرم. طعم متفاوت غذاها میتواند تجربه زیستی ما را گسترده کند. اما مدام به این فکر میکنم که رانده شدن از یک کشور و رفتن به وطن اصلی چه طعمی دارد؟ زندگی در مرز میان دو هویت چطور است؟
