یک خانه که «خانه» نیست، یک دختر چهارساله که برای بازی در زمین خیس از باران، جز سنگ، چیز دیگری نمیشناسد. یک پسر 10 ساله که هر روز برای وارد شدن به خانهای که خانه نیست، باید مراقب مار درازی باشد که همخانه جدیدشان شده. یک مادر 22 ساله که خانه نیست؛ رفته پی مواد و «کار». یک پدر 30 ساله که کمپ است با جیبی که مخدرها سالهاست در آن لانه کردهاند. یک زندگی، که «زندگی» نیست؛ زیر این باران تند ظهرگاهی، با این هوای سرد، در محله «نوبنیاد»، زیر نگاه ماموران پلیسی که پدر را همین چند وقت پیش گرفته اند و بردهاند.
مریم، 30 ساله، تنها در خانه
«سودابه» با «مریم» دوست است. به او سلام میکند و میرود، انگار گوشش زنگ خورده باشد که این اطراف مواد پیدا میشود. «مریم»، زن 30 سالهای که چند خانه آن طرفتر در یک خانه 12 متری در محله «نوبنیاد» ساری با یک حیاط کوچک که رفت و آمد به آن آسان است، زندگی میکند. «مهرانه» و «سوگند» نام بچههایش است؛ بچههایی که البته اولی دیگر اینجا نیست و دومی اطراف خانه بازی میکند. آب را گذاشته روی بخاری برقی که جوش بیاید و بخورد. این ناهار امروزش است. چیزی ندارد که بخورد. چایی و قوری هم ندارد. میگوید هیچی ندارم. قوز کرده، دستهایش به هم گره خورده، خمار است و دنبال سیگار میگردد. خودش میگوید خمار نیست. میگوید مواد باشد، میکشد، نباشد نمیکشد: «خودمو زیاد وابسته نکردم به مواد. بقیه هرطور که باشد، موادشونو تهیه میکنن ولی من نه. من اینجوری نیستم.»
شمالیها حالا سالهاست که آمل را یکی از پرآسیبترین شهرهایشان میدانند. شهری که محلههای حاشیهایاش، زنانی و مردانی دارد که معتادند، تنفروشند، بچههایشان را میفروشند و از سرنوشت آنها بیخبرترینند. «افسانه» یکی از همین زنهاست؛ زنی که در محله «دباغ چال» آمل، جایی که خیلیها با شنیدن نامش، لرز به تنشان میافتد، با شوهر معتادش زندگی میکند و تا به حال سه بار جنین سقط کرده است. او در خانهای که شبیه خانه نیست و دیوارهایش را مربعهای کوچک سیمانی ساختهاند با سه بچه و شوهرش شبها را صبح میکند. «افسانه» دو بار ازدواج کرده و از شوهر اولش سه بچه دارد. «طناز»، نام یکی از آنهاست؛ کودک دو سالهای که با یک زن و مرد معتاد به شیشه که خانهشان نه برق دارد، نه آب، نه گاز و البته همین دیروز خانهشان را خراب کردهاند، زندگی میکند.
«مریم محمودی»، مددکار اجتماعی هم درباره مشکلات زنان معتاد باردار اینطور میگوید: «ما موارد بسیاری را داشتهایم که زنان معتاد در محیطهای آلوده زایمان میکنند و بعد از آن، افسردگی شدید آنها باعث شده که مادر مجبور شده نوزادش را بکشد.» از نظر او مهمترین مشکل در حال حاضر برای مادران معتاد این است که هیچ کمپی برای حمایت از آنها و نگهداری کودکان معتاد در ایران وجود ندارد: «در زنان معتاد احتمال ابتلا به ایدز و هپاتیت بالاست و وقتی آنها باردار میشوند، هیچ جای ویژهای وجود ندارد که به آنان رسیدگی کند. از طرف دیگر بچههایی که از این زنان به دنیا میآیند، دچار آسیبهای زیادیاند؛ نداشتن شناسنامه، سوء تغذیه، مشکلات درمانی، انتقال بیماریهای مادر به کودک مانند ایدز و البته وجود نداشتن مرکز یا کمپی برای نگه داشتن کودکان معتاد و احتمال مرگ نوزادان در دوران جنینی».
«سودابه» و «مریم» و «افسانه» تنها نیستند. محلههای آنها پر از زنانی است که یا کودکانشان را سقط میکنند یا آنقدر «شیشه» میکشند که هر سال ناخواسته جنینهای تازه میهمان بدنهایشان میشود. بیماریهای مختلف هم برای زنان و مردان این محلهها البته بهجاست؛ تعداد زیادی از زنان و مردان محلههای حاشیهای آمل «ایدز» دارند و آمارهای غیررسمی اورژانس اجتماعی ساری از ابتلای 50 درصد مردان محله «نوبنیاد» ساری خبر میدهند. دلالی و خردهفروشی مواد و حاملگی و فروش مواد در سرنوشت این زنان و مردان است.
