به علمای اهل سنت گفتم نباید به نبش قبر گذشته‌ها پرداخت

رهبر شهید: «در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم می‌شد و تا ۵۳ درجه می‌رسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچه‌ها هم باید به مدرسه می‌رفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند...» 

رهبر شهید: «در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم می‌شد و تا ۵۳ درجه می‌رسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچه‌ها هم باید به مدرسه می‌رفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند…» 

جوان آنلاین: خوانش تحلیلی ما از خاطرات شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در دوران مبارزات نهضت اسلامی، به حضور سازنده و وحدت آفرین آن بزرگ در تبعیدگاه ایرانشهر رسید. روایت دیدار با شخصیت‌هایی که از دور و نزدیک به دیدار وی و همگنانش می‌آمدند، تلاش برای توسعه تبلیغ دینی و اهتمام به ایجاد وحدت شیعه و سنی از سرفصل‌های اقدامات و کنش‌های امام شهید در دوره اقامت اجباری در این شهر سنی‌نشین قلمداد می‌شود. در مقال پی آمده، این مقولات به مدد بازگفت‌های تاریخی سیدشهیدان انقلاب اسلامی بسط یافته‌اند. 
 
 در حلقه یاران همدل
علما و شخصیت‌های انقلابی در دوره نهضت اسلامی و به ویژه در سالیان منتهی به پیروزی آن، به دیدار و تفقد از مبارزان تبعید شده، اهتمامی فراوان نشان می‌دادند. شهید آیت‌الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای نیز از اندیشمندان مجاهدی بود که در دوره تبعید به ایرانشهر، میزبان بسا علاقه‌مندان و دوستداران شد. وی در یادمان‌های خویش، اینگونه به شمه‌ای از این دیدار‌ها اشارت برده است:
«سه- چهار روز در خانه آقای رئوفی ماندم، سپس من و آقای حجتی – با وجود اصرار آقای رئوفی بر اینکه در خانه‌اش بمانیم – تصمیم گرفتیم به خانه‌ای دیگر برویم؛ خانه مورد نظر را پیدا کردیم. درصدد انتقال به آن خانه بودیم که هیئتی ۲۰ نفره از زاهدان برای دیدن ما آمد. در رأس این هیئت، شیخ معین الغربا – از علمای معروف زاهدان در آن ایام – بود. به آنها گفتیم قصد انتقال به منزل جدید را داریم، آنها هم در نظافت و آماده‌سازی خانه با ما مشارکت کردند. در این خانه چند ماه ماندیم و سپس به خانه بهتری نقل مکان کردیم. آقای معین الغربا، دومین نفری بود که در تبعیدگاه به دیدن ما آمد. اولین نفر آقای کریم پور بود که وقتی در خانه رئوفی بودیم، نیمه شب به سراغ ما آمد و در زد. صاحبخانه در خانه نبود. وقتی صدای در زدن را شنیدم، احساس خاصی به من دست داد. پس از آنکه در مشهد شبانه به خانه ما ریختند، هر بار که شب در خانه را می‌زدند، ناخودآگاه این احساس شبیه به ترس به من دست می‌داد! آقای حجتی در را باز کرد، جوانی افتاده و آراسته وارد شد. فهمیدیم که از بستگان آقای رئوفی است و به زندانیان و تبعیدی‌ها علاقه عجیبی دارد. این جوان برای کار در راه خدا، همتی فوق‌العاده داشت. طرحی را برای فعالیت اسلامی با ما در میان گذاشت. وی بعد‌ها در جنگ تحمیلی به شهادت رسید؛ رحمت‌الله‌علیه. اولین کسی که از مشهد به دیدار من آمد، حاج علی‌آقا شمقدری بود. او نماینده قشر خاصی از شاگردان من بود که تحصیلکرده نبودند، اما فرهنگ اسلامی بالایی داشتند و به حدی آگاهی از حقیقت اسلام داشتند که شاید فرهیختگان و اهل علم از آن بی‌اطلاع بودند! روح آنها از مفاهیم انقلابی اسلام سیراب شده بود و در نتیجه با تمام وجود خود با اسلام زندگی می‌کردند. حاج شمقدری، همه جلسات مرا در مشهد با دقت و توجه پیگیری می‌کرد و مفاهیم عمیق اسلامی را می‌نوشت. در دومین روز نقل مکان به خانه اول، این مرد به اتفاق فرزندان کوچک و برادرانش به دیدن من آمد. بعد‌ها پسرش و برادرش هم در راه خدا و دفاع از دین خدا به شهادت رسیدند. از دیگر کسانی که در تبعیدگاه – وقتی در خانه دوم بودیم – به دیدن ما آمد، آیت‌الله صدوقی بود که بعد از انقلاب به شهادت رسید. عده‌ای از جمله آقای راشد هم با او بودند. این دیدار اندکی پیش از نوروز، در اواخر ماه اسفند صورت گرفت. آنان سپس به چابهار رفتند که آیت‌الله مکارم شیرازی در آنجا تبعید بود. بعد به خاطر علاقه‌ای که به من و آقای حجتی داشتند، در بازگشت هم یک شب دیگر پیش ما ماندند….» 

 آغاز دوستی با آقای راشد یزدی
تبعیدگاه ایرانشهر برای آیت‌الله خامنه‌ای، محمل دوستی‌های ماندگاری شد که تا پایان حیاتش ادامه یافت. در این زمره، آشنایی، مراوده و صمیمیت فراوان با حجت‌الاسلام والمسلمین محمدکاظم راشد یزدی بود که خود اینگونه آن را واگویه کرده است:
«آقای راشد یزدی از جهت خوش مشربی و لطیفه گویی معروف است. با وجود علم و ادبی که دارد، مرد شوخ طبعی است که خنده از لبانش و نکته و لطیفه از زبانش جدا شدنی نیست. برای نخستین بار با او آشنا شدم و انس گرفتم. او هم با من مأنوس شد و از من خوشش آمد. هنگام بازگشت به یزد، مرتباً می‌گفته چقدر دلم می‌خواهد به ایرانشهر تبعید شوم تا در کنار آقای خامنه‌ای بمانم! نکته خیلی جالب اینجاست که تقریباً دو هفته پس از آنکه آنان از پیش ما رفتند، یک افسر پلیس آمد و برگه‌ای آورد و به من داد. دیدم نوشته‌ای به امضای آقای راشد است و در آن به من اطلاع می‌دهد که در پاسگاه پلیس است! فوراً به پاسگاه رفتم. دیدم ایشان نشسته و هشت افسر او را دوره کرده‌اند و او برایشان لطیفه می‌گوید و آنها غرق در خنده‌اند! پرسیدم برای چه اینجا آمده‌اید؟ معلوم شد در روز دهم فروردین که چهلم شهدای تبریز بوده به این مناسبت در یزد منبر رفته، آنها هم او را بازداشت کرده و با آمبولانس مستقیماً به ایرانشهر آورده‌اند. او را به خانه بردم و پس از آن در فعالیت‌هایی که در این شهر داشتیم، با یکدیگر همکاری می‌کردیم. باید یادآور شوم که آقای حجتی در اوایل نوروز و پیش از آمدن آقای راشد، تبعیدگاهش تغییر کرد و از ایرانشهر به سنندج – که در آن فصل هوای خنک و لطیفی دارد- منتقل شد. وقتی در سنندج بود، برایم نامه‌هایی می‌فرستاد و در آنها می‌نوشت وقتی شما در گرمای ایرانشهر زندگی می‌کنید، این هوای لطیف بر من حرام است!….» 

 سفر خانواده‌ام به ایرانشهر در فروردین گرم تبعیدگاه
پس از تبعید رهبر شهید به ایرانشهر و برای نخستین بار، خانواده او در فرودین ۱۳۵۷ به دیدارش شتافتند. با این همه و به دلیل مشکلات متعدد، آنان نتوانستند در آن خطه اقامت کنند. ایشان در یادمان‌های خویش، موضوع را به ترتیب پی آمده بازگفته است:
«در فروردین، هوای ایرانشهر گرم شد. در همین ایام، خانواده برای دیدار من به ایرانشهر آمدند. در آن روزها، میثم شش ماهه بود. برای خانواده، امکان ماندن با من در ایرانشهر وجود نداشت، چون از اوایل تابستان، هوا در این شهر به شدت گرم می‌شد و تا ۵۳ درجه می‌رسد! در خانواده کودکان خردسال داشتیم و خانه تجهیزات سرمایشی و وسایل آسایش نداشت، دو تا از بچه‌ها هم باید به مدرسه می‌رفتند، بنابراین پس از دو هفته به مشهد بازگشتند….» 

 کلید زدن فعالیت تبلیغی در تبعیدگاه
بی‌تردید دغدغه شهید خامنه‌ای در ایجاد آگاهی عمومی، همواره و حتی در تبعیدگاه با او بود. هم از این روی و با همکاری همراهانش، درصدد برآمد تا ارتباط با بدنه مردم در ایرانشهر را کلید بزند. به این ترتیب، جلسه با عده‌ای از جوانان آن خطه آغاز شد و نیز تبلیغ در مناطق اطراف تبعیدگاه:
«در اوایل با مردم شهر مراوده‌ای نداشتیم با رئوفی و برادرش و تعداد کمی دیگر از افراد، جلسه کوچکی تشکیل می‌دادیم و بحث می‌کردیم. هر از چندگاه هم افرادی از زاهدان، قم و مشهد به دیدن ما می‌آمدند. پس از مدتی، تماس‌های فردی را با اشخاص، به ویژه جوانان شروع کردم. نخستین کسی از جوانان ایرانشهر که با او آشنا شدم، جوانی بود به نام آتش‌دست. او دانش‌آموز دبیرستانی بود و حدود ۱۶ سال داشت. پدرش، از کسبه خرده‌پای شهر بود. از طریق او، با جوانان همفکرش آشنا شدم. با آنها جلسه‌ای تشکیل دادیم تا رفتن من از ایرانشهر ادامه داشت. البته آتش دست، بعد‌ها تحصیلاتش را ادامه داد و وارد دانشگاه شد. پس از انقلاب، با خانواده و نامزدش پیش من آمد و من عقد ازدواج‌شان را خواندم. بعد‌ها به جبهه رفت و به شهادت رسید؛ رحمت‌الله‌علیه. پدرش، هنوز هم گاهی نزد من می‌آید. تلاش کردم تا دایره فعالیتم را به بیرون از شهر گسترش دهم، چون در شهر چنین کاری مجاز نبود. از سوی مردم بزمان – که شهری در ۱۰۰ کیلومتری ایرانشهر است – زمینه‌ای فراهم شد؛ بنابراین به اتفاق آقای حجتی و با ماشین یکی از دوستان به آنجا رفتیم. سفر ما به آنجا، هفتگی یا دو هفته یک‌بار ادامه یافت. در آنجا، نماز جماعت می‌خواندم و سخنرانی کوتاهی می‌کردم. مقامات محلی حساس شدند و راننده را زیر فشار قرار دادند! صاحب اتومبیل این موضوع را به ما نگفت، اما فهمیدیم او در مخمصه افتاده و لذا برنامه رفتن به بزمان را قطع کردیم….» 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *