چهارشنبه ۱۸ شهريور ۱۴۰۵ – ۱۹:۱۲
اعلام برآورد خط فقر در سال ۱۴۰۵، فقط یک عدد اقتصادی نیست؛ هشداری جدی درباره وضعیت معیشت میلیونها خانوار ایرانی است. وقتی گفته میشود خط فقر در کل کشور به حدود ۳۲ میلیون تومان و در تهران به ۶۲.۵ میلیون تومان رسیده، باید پرسید چه اتفاقی برای اقتصاد خانوار ایرانی افتاده است که فاصله میان درآمد و هزینه زندگی چنین عمیق شده است؟
در یک سوی این معادله، خط فقر ۶۲.۵ میلیون تومانی تهران قرار دارد و در سوی دیگر، حداقل حقوق یک کارگر متأهل حدود ۲۴ میلیون تومان است. یعنی یک خانواده کارگری در پایتخت، برای رسیدن به سطحی از زندگی که از سوی کارشناسان به عنوان حداقل معیشت تعریف میشود، با شکافی بسیار بزرگ مواجه است. این فاصله فقط یک «کسری درآمد» نیست؛ پشت این عدد، سفرههایی قرار دارند که کوچکتر شدهاند، خانوادههایی که خریدهای ضروری خود را به تعویق میاندازند و والدینی که ناچارند میان هزینههای مسکن، خوراک، درمان، آموزش و سایر نیازهای ضروری زندگی انتخاب کنند. تلختر از فقر، فقیر شدنِ شاغلان است.
در گذشته تصور عمومی این بود که داشتن شغل، مهمترین سپر در برابر فقر است. اما امروز اگر درآمد یک خانوار شاغل حتی هزینههای ضروری زندگی را پوشش ندهد، مفهوم «اشتغال» نیز با یک بحران جدی مواجه میشود. کارگر صبح از خانه خارج میشود، ساعتها کار میکند، اما در پایان ماه همچنان ممکن است زیر خط فقر قرار داشته باشد.این وضعیت میتواند یک چرخه خطرناک ایجاد کند؛ خانوادهای که درآمدش پاسخگوی هزینههایش نیست، ابتدا از کالاها و خدمات غیرضروری میزند، سپس تفریح و سفر را حذف میکند، بعد آموزش و درمان را به تأخیر میاندازد و در نهایت ممکن است برای تأمین هزینههای ضروری به وام، قرض و بدهی متوسل شود. در چنین شرایطی، افزایش اسمی حقوق بهتنهایی نمیتواند مسئله را حل کند. اگر رشد دستمزد از رشد هزینههای زندگی عقب بماند، افزایش حقوق روی کاغذ اتفاق میافتد، اما قدرت خرید در زندگی واقعی کاهش پیدا میکند.
تهران در این میان وضعیت دشوارتری دارد. هزینه مسکن، حملونقل، خوراک و خدمات در پایتخت به اندازهای افزایش یافته که درآمد یک خانوار کارگری دیگر تناسبی با هزینههای واقعی زندگی ندارد. خط فقر ۶۲.۵ میلیون تومانی به این معناست که برای بخش قابل توجهی از خانوارها، حتی داشتن شغل نیز به معنای برخورداری از یک زندگی حداقلی نیست.
مسئله فقط کارگران نیستند. وقتی بخش بزرگی از جامعه قدرت خرید خود را از دست میدهد، اقتصاد نیز آسیب میبیند. کاهش قدرت خرید یعنی کاهش تقاضا، کاهش فروش کسبوکارها، فشار بیشتر بر تولید و در نهایت تشدید مشکلات اقتصادی.
بنابراین خط فقر را نباید صرفاً یک شاخص آماری دانست که در گزارشها منتشر شود و پس از چند روز به فراموشی سپرده شود. هر عدد پشت خط فقر، داستان یک خانواده است.داستان پدری که نمیداند اجاره خانه را پرداخت کند یا هزینه مدرسه فرزندش را؛ مادری که خرید برخی اقلام غذایی را از سبد خانواده حذف میکند؛ جوانی که ازدواج را به آیندهای نامعلوم موکول کرده و خانوادهای که هر ماه بیشتر از ماه قبل به بدهی وابسته میشود.اگر فاصله میان دستمزد و هزینه زندگی همچنان افزایش پیدا کند، جامعه با پدیدهای خطرناکتر از «فقر» مواجه خواهد شد: عادی شدن فقر در میان شاغلان.
این شاید مهمترین زنگ خطر باشد؛ اینکه انسان کار کند، درآمد داشته باشد، مالیات و بیمه پرداخت کند، اما باز هم نتواند یک زندگی حداقلی و آبرومندانه برای خانوادهاش فراهم کند.اقتصاد سالم اقتصادی نیست که فقط اشتغال ایجاد کند؛ اقتصادی است که حاصل کار، امنیت، رفاه و امکان زندگی شایسته را برای نیروی کار فراهم کند.
امروز فاصله ۲۴ میلیون تومان حقوق با ۶۲.۵ میلیون تومان خط فقر تهران، فاصله میان دو عدد نیست؛ فاصله میان «کار کردن» و «توان زندگی کردن» است. و اگر برای پر کردن این شکاف چارهای اندیشیده نشود، فردای اقتصاد ایران نه با بحران بیکاری، بلکه با بحران بزرگتری به نام «شاغلان فقیر» روبهرو خواهد بود.
در یک سوی این معادله، خط فقر ۶۲.۵ میلیون تومانی تهران قرار دارد و در سوی دیگر، حداقل حقوق یک کارگر متأهل حدود ۲۴ میلیون تومان است. یعنی یک خانواده کارگری در پایتخت، برای رسیدن به سطحی از زندگی که از سوی کارشناسان به عنوان حداقل معیشت تعریف میشود، با شکافی بسیار بزرگ مواجه است. این فاصله فقط یک «کسری درآمد» نیست؛ پشت این عدد، سفرههایی قرار دارند که کوچکتر شدهاند، خانوادههایی که خریدهای ضروری خود را به تعویق میاندازند و والدینی که ناچارند میان هزینههای مسکن، خوراک، درمان، آموزش و سایر نیازهای ضروری زندگی انتخاب کنند. تلختر از فقر، فقیر شدنِ شاغلان است.
در گذشته تصور عمومی این بود که داشتن شغل، مهمترین سپر در برابر فقر است. اما امروز اگر درآمد یک خانوار شاغل حتی هزینههای ضروری زندگی را پوشش ندهد، مفهوم «اشتغال» نیز با یک بحران جدی مواجه میشود. کارگر صبح از خانه خارج میشود، ساعتها کار میکند، اما در پایان ماه همچنان ممکن است زیر خط فقر قرار داشته باشد.این وضعیت میتواند یک چرخه خطرناک ایجاد کند؛ خانوادهای که درآمدش پاسخگوی هزینههایش نیست، ابتدا از کالاها و خدمات غیرضروری میزند، سپس تفریح و سفر را حذف میکند، بعد آموزش و درمان را به تأخیر میاندازد و در نهایت ممکن است برای تأمین هزینههای ضروری به وام، قرض و بدهی متوسل شود. در چنین شرایطی، افزایش اسمی حقوق بهتنهایی نمیتواند مسئله را حل کند. اگر رشد دستمزد از رشد هزینههای زندگی عقب بماند، افزایش حقوق روی کاغذ اتفاق میافتد، اما قدرت خرید در زندگی واقعی کاهش پیدا میکند.
تهران در این میان وضعیت دشوارتری دارد. هزینه مسکن، حملونقل، خوراک و خدمات در پایتخت به اندازهای افزایش یافته که درآمد یک خانوار کارگری دیگر تناسبی با هزینههای واقعی زندگی ندارد. خط فقر ۶۲.۵ میلیون تومانی به این معناست که برای بخش قابل توجهی از خانوارها، حتی داشتن شغل نیز به معنای برخورداری از یک زندگی حداقلی نیست.
مسئله فقط کارگران نیستند. وقتی بخش بزرگی از جامعه قدرت خرید خود را از دست میدهد، اقتصاد نیز آسیب میبیند. کاهش قدرت خرید یعنی کاهش تقاضا، کاهش فروش کسبوکارها، فشار بیشتر بر تولید و در نهایت تشدید مشکلات اقتصادی.
بنابراین خط فقر را نباید صرفاً یک شاخص آماری دانست که در گزارشها منتشر شود و پس از چند روز به فراموشی سپرده شود. هر عدد پشت خط فقر، داستان یک خانواده است.داستان پدری که نمیداند اجاره خانه را پرداخت کند یا هزینه مدرسه فرزندش را؛ مادری که خرید برخی اقلام غذایی را از سبد خانواده حذف میکند؛ جوانی که ازدواج را به آیندهای نامعلوم موکول کرده و خانوادهای که هر ماه بیشتر از ماه قبل به بدهی وابسته میشود.اگر فاصله میان دستمزد و هزینه زندگی همچنان افزایش پیدا کند، جامعه با پدیدهای خطرناکتر از «فقر» مواجه خواهد شد: عادی شدن فقر در میان شاغلان.
این شاید مهمترین زنگ خطر باشد؛ اینکه انسان کار کند، درآمد داشته باشد، مالیات و بیمه پرداخت کند، اما باز هم نتواند یک زندگی حداقلی و آبرومندانه برای خانوادهاش فراهم کند.اقتصاد سالم اقتصادی نیست که فقط اشتغال ایجاد کند؛ اقتصادی است که حاصل کار، امنیت، رفاه و امکان زندگی شایسته را برای نیروی کار فراهم کند.
امروز فاصله ۲۴ میلیون تومان حقوق با ۶۲.۵ میلیون تومان خط فقر تهران، فاصله میان دو عدد نیست؛ فاصله میان «کار کردن» و «توان زندگی کردن» است. و اگر برای پر کردن این شکاف چارهای اندیشیده نشود، فردای اقتصاد ایران نه با بحران بیکاری، بلکه با بحران بزرگتری به نام «شاغلان فقیر» روبهرو خواهد بود.
فرهاد خادمی
