روایتهای انسانی از کودکانی که در دل جنگ، با نقاشی، دعا و خیال از خانهشان دفاع میکنند
جوان آنلاین: در دل شبهای آشفته که گاهی خواب را از چشمان میگیرد، کودکی پنج ساله با چشمان درشت و کنجکاو، پشت پنجره ایستاده، دستانش را محکم و با تمام زور، دور تفنگ پلاستیکی پیچیده و هر بار که آسمان با صدای پدافند به لرزه میافتد، او هم ماشه را فشار میدهد. شاید معنای جنگ در ذهن کودکانه او، با واقعیت تفاوت زیادی داشته باشد، اما خوب میداند و چیزی ته دلش میگوید باید بایستد. باید از پدر و مادرش دفاع کند، از خواهر کوچکش، از خانهشان که این روزها، او، قهرمان آن است.
این جنگ، برای کودکان ایرانی، فقط صدای پدافند و انفجار نیست بلکه تبدیل به مدرسهای نانوشته شده که درس شجاعت را در آن تمرین میکنند. در دل این روزهای سخت، آنها بازیگران بیادعای نمایش رشادتی هستند که نسلبهنسل منتقل شده است؛ از دل روزهای بمباران در دهه ۶۰، تا امروز و حالا، شاید کسی از همین نسل، فردا را بسازد؛ فردایی پر از آرامش، پر از صلح، پر از قصههایی که همهشان شنیدن دارد.
قصه امید در میانه بحران
خانم محمدی، مادر آرمین هفتساله، در همان لحظهای که صدای جنگ از آسمان به گوش میرسد، دست پسرش را میان لرزشهای ناخواسته پنهان میکند. چشمانش پر از اشک است، اما خودش را کنترل میکند. با صدایی لرزان، اما لبخندی روشن میگوید: «آرمین از صدای انفجارها نمیترسه. دفعه اول که شنید، رفت تفنگ اسباببازیشرو آورد و گفت: «مامان نترس، من اینجام.» آن لحظه قند در دلم آب شد. برای سلامتیاش دعا کردم. بوسیدمش و گفتم، تو قهرمان من هستی.»
