
اگر از شما بپرسند «بچگیات چه بویی میداد؟»، احتمالاً تصویری از ظهر جمعه با بوی نان سنگک داغ و پنیر تازه برایتان زنده میشود، یا عطر باران تابستانی که بر آسفالت داغ کوچه مینشست و بخاری خاکستری از زمین بلند میکرد، یا حتی مزه گس و نمکی پفک نمکی نوستالژیکی که انگشتان کوچکمان را نارنجی میکرد و طعم پلاستیک بستهبندیاش تا ساعتها زیر زبانمان میماند. اما برای بچههای دهه شصت و هفتاد ایران، یک بوی دیگر هم هست، بویی که بدون ذرهای ماده شیمیایی و تنها از دل امواج جادویی لامپ تصویر تلویزیون بیرون میپرید و مشام روحمان را پر میکرد: بوی یونجه تازه دامنههای آلپ که در باد عصرگاهی تکان میخورد، بوی شیر گرمی که هایدی با دو دست کوچک و لرزانش از کلبه چوبی پدربزرگ آورده بود، بوی گرد و خاک جادهای که پرین با پای برهنه و چشمانی اشکآلود طی میکرد، بوی چمن خیس جنگلهای ویسکانسین که رامکال با شیطنت و کنجکاوی از آن بالا میرفت، و حتی بوی عجیب پیتزا و رطوبت فاضلابی که لاکپشتهای نینجا در آن زندگی میکردند و ما با ولع و هیجانی وصفناپذیر تماشایشان میکردیم.
ما بزرگشدههای آن دوران طلایی، صرفاً تماشاگر منفعل یک سریال کارتونی نبودیم که پس از پایان تیتراژ، همه چیز را فراموش کنیم. ما مسافران خاموش و همسفران همیشگی جهانهایی بودیم که استودیوهای افسانهای چون نیپون انیمیشن، دیپتی-فرلنگ، هانا-باربرا، فرد وولف فیلمز، وارنر برادرز و مترو-گلدوین-مایر با دستهای هنرمندان ژاپنی، آمریکایی و اروپایی برایمان ساخته بودند. نکته حیرتآور و شاید غریب ماجرا اینجاست که این سفرهای تصویری و خیالی، خیلی پیش از آنکه قد بکشیم و معنی واژه «فرهنگ» را در کتابهای علوم اجتماعی دوره راهنمایی بخوانیم، بیسروصدا و بیآنکه خودمان بفهمیم، مشغول بازنویسی DNA فرهنگی و عاطفی ما بودند. آنها به ما یاد میدادند چگونه غمگین شویم، چگونه از ته دل بخندیم، چگونه برای حفظ ارزش رفاقت بجنگیم، و چگونه جهان را نه با مرزهای سیاسی و نقشههای جغرافیا، که با عواطف انسانی و قصههای مشترک تقسیم کنیم.
