
در دکترینهای نوظهور امنیت بینالملل و ادبیات جدید علوم نظامی، مفاهیمی همچون «میدان نبرد» و «تقابل استراتژیک» دچار تحولی بنیادین و ساختاری شدهاند، بهگونهای که مرزهای سنتی میان صلح و جنگ، و نبرد سخت و نرم بهشدت کمرنگ و نفوذپذیر شده است. امروزه بازیگران سلطهگر و قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای پیش از آنکه دست به ماشه ببرند یا واحدهای زرهی خود را به جبهههای جغرافیایی گسیل دارند، لایههای پیچیدهای از جنگ ترکیبی را فعال میسازند که در آن جبهه اصلی، نه خطوط مقدم مرزی، بلکه «عمق اجتماعی»، «مدیریت ادراک» و «سرمایه روانی» کشور هدف است. در چارچوب رویکردهای تحلیلی ناظر بر منازعه دیرپای ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی با جمهوری اسلامی ایران، الگویی از فشار چندبعدی و چندلایه کاملاً هویداست که در آن، فرسایش درونزا و فروپاشی انسجام داخلی بهعنوان استراتژی پیشنیاز یا حتی جایگزین کمهزینه برای درگیری مستقیم نظامی عمل میکند. این استراتژی بر فرضیهای کلیدی استوار است: تضعیف تابآوری ملی و ایجاد شکاف عمیق میان جامعه و حاکمیت، محاسبات و معادلات بازدارندگی طرف مقابل را مختل ساخته و هرگونه اقدام امنیتی یا نظامی بعدی را با حداقل هزینه برای مهاجم متوجه کشور هدف میسازد.
