
بیگ بنگ: مشکل اینجاست، درک ما از عالم بر پایه ی دو تئوری جدایی از هم استوار شده است. یکی از آنها تئوری نسبیت عام اینشتین که روشی برای درک بزرگترین چیزهای عالم نظیر ستاره ها و کهکشانهاست؛ اما کوچکترین چیزها در عالم، اتم ها و ذرات زیر اتمی با مجموعه ای کاملا متفاوت از قوانین کار می کنند که مکانیک کوانتوم نامیده می شود.
فرض کنید در یک آسانسوری که از یک ساختمان صد طبقه ای عبور می کند هستیم… حال به بالاترین طبقه ی ساختمان می رسیم: در این طبقه ما در قلمروی اشیای بسیار بزرگ قرار داریم، کهکشانها و ستاره ها و… برای توصیف عالم در مقیاسهای بزرگ ما از یکی از آن دسته قوانین استفاده می کنیم: تئوری نسبیت عام اینشتین…این همان نظریه ای است که کارکرد جاذبه را توضیح می دهد. نسبیت عام فضا-زمان را همچون نوعی فنر به تصویر می کشد، ساختاری صاف که اشیای سنگین مثل ستاره ها و سیارات می توانند در آن پیچ خوردگی و کشیدگی ایجاد کنند. طبق این تئوری این انحناها و فرورفتگی ها چیزی را به وجود می آورند که ما آن را به عنوان جاذبه احساس می کنیم. این یعنی کشش گرانشی ای که زمین را در مدارش به دور خورشید نگه می دارد، اما این تصویر فضایی صاف که انحنایی ملایم پیدا کرده و در نظریه ی نسبیت عام به آن اشاره می شود، تمام داستان نیست.
G ≠ S+ EM + W
