
اقتصاد۲۴– امواج برخاسته از فوت تلخ مهسا امینی هم چنان جامعه ایرانی را مواج و ناآرام نگه داشته است. اکنون پرسشهای بسیاری ذهنها را درگیر کرده است. خشم و خشونتی که جامعه ایران را در برگرفته است حاصل کدامین زخمها است؟ چرا جامعه ایران در دو دهه اخیر چنین ناآرام است و چرا غافل از بحرانها و مسائل اصلیاش است؟ چرا هر اعتراضی به اغتشاش کشیده میشود و اغتشاش خوانده میشود؟
در ادامه گفتگو فرارو با دکتر علی اصغر مصلح استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی در مورد رخدادهای بعد از فوت مهسا امینی را در ادامه میخوانید:
رویدادهای اخیر پس از مرگ مهسا امینی باعث پرسشهای بسیاری برای همه مردم شده است و انتظار دارند که اصحاب علوم انسانی نظرات خود را بیان کنند. یکی از آن رشتهها فلسفه است. بسیاری از دانشجویان و علاقمندان به فلسفه در روزهای اخیر از نگاه فلسفی به این رویدادها میپرسند.
اهل فلسفه به رویدادها همیشه توجه داشته اند و درصدد توضیح و توصیف آن برآمدهاند. گاهی مانند جغدی که پس از پایان یافتن طوفانها هنگام غروب به پرواز درمیاید، پس از پایان ماجراها دست به تحلیل و توصیف زندهاند و احیاناً تجویزی صادر کردهاند؛ گاهی هم دعوت به کنشگری در ضمن رویدادها کردهاند. اما فلسفه معاصر سعی در اکنوناندیشی و ایجاد چشمانداز داشتهاست.
در مورد پرسشی که مطرح کردید، اگر پرسشگر از اسباب و رانههای بنیادیتر رویدادهای اخیر بپرسد، باید دست به واکاوی و واسازیهایی گستردهتر زد. روزگاری اغلب روشنفکران ایران با طرح دوگانه سنت و مدرنیته تحلیلهای خود را سامان میدادند. اما امروز این دوگانه برای توضیح مسائل ایران کافی نیست. امروز با انبوهی از تعارضات پیچیدهتر روبرو هستیم. به نظر میرسد که ما در اصرار بر هر دو سویِ مدرن شدن و سنتی ماندن راههای طولانی درنوردیدهایم و در هر دو سو ناکام ماندهایم.
میدانید که برخی از متفکران ما بر این باور بودند که ما از قطار زمان بیرون افتادهایم و در تعطیلات به سر میبریم. قبول این نظر دشوار است. اما میتوان آن را با این توضیح پذیرفت که ایرانیان چند دهه است که مشغول تقابل و چالشی هستند که توان و رمق آنها را برده است و از مسائل اصلی که آنها را در چرخ تحولات جهانی وارد میکند، دور شدهاند. شدت تقابل و ناکام ماندنها باعث شده که انسان ایرانی به انسانی سرگشته و متلاطم تبدیل شود.
چرا به این وضع رسیدهایم؟
بگذارید همین مطلب را بازتر کنیم. ایران به طور ویژه در حال تجربهای افراطی در منتهی الیه سنت و مدرنیته است. به نظرم هیچ ملتی از این حیث مانند ایران نیست. ما در ایران هم نمایندگانی برای افراطیترین اندیشهها و عقاید شبیه مجاهدان انتحاری داریم و هم اندیشههای پسامدرن فرا رفته از همه گونههای ارزشها و اعتقادات. ایرانی با این وضع، امروز به میدانی برای شدیدترین رقابتهای قدرت و سیاست تبدیل شده است. تقابل و رقابتهای مزمن و طولانی، اغلب گروههای زاینده را از پا انداخته است. این از پاافتادگی در سیل مهاجرت جوانان خود را نشان میدهد. ایران امروز هم معضلات کشورهای در بند سنتها را دارد و هم معضلات کشورهای مدرن.
ایران نه بر اساس استانداردهای کشورهای توسعهیافته اداره میشود و نه بر اساس شیوههای سنتی. وضع تولید و کار و محیط زیست و نظام تعلیم و تربیت و مناسبات انسانی و اجتماعی و نحوه استفاده از منابع طبیعی که اساسیترین مسائل هر کشوری است تقریباً فراموش شده است. اگر میزان، گشودگی مردم برای مدرن شدن و پذیرش هنجارهای نو باشد، ایران یکی از مدرنترین کشورهای دنیاست؛ و اگر ملاک، علاقمندی به حفظ سنتها باشد، ایران یکی از سنتیترین کشورها باقی مانده. این وضع میتوانست مزیتی برای فرهنگ ایرانی باشد. اما این چنین نشده است.
نصیب ما از این وضع تشتت و تلاطم طولانی بوده. گاهی احساس میکنیم که مردم افغانستان از ایران راحتترند. اکثریت مردم افغانستان هنوز در ساختارها و قالبهای گذشته زندگی میکنند و خوره اندیشههای مدرن به جانشان نیفتاده است.
وضع مردم ایران را با این مبنا چگونه توصیف میکنید؟
اگر اندکی از سطح توصیفهای سیاسی فرارویم، مردم ایران را در یک تقسیم بندی کلی میتوان به دو گروه سنتی و مدرن تقسیم کرد. این تقسیم بندی دقیق نیست، اما فعلاً میتواند مبنایی برای بحث ما باشد. بازیگران رقابتهای کنونی نمایندگان دو سر این طیفند. این دو گروه ضمن اینکه مقابل یکدیگرند، اما شباهتهایی به هم دارند. طیف مدرن از سنتها بریده است و قالبهای گذشته را نه تنها پاسخگوی زندگی نمیداند، بلکه آن را مانع اصل زندگی کردن تلقی میکند. به همین خاطر عصیان را آغاز کرده است.
