ایرج هر بار که از محل کار به مرخصی میآمد، مبلغی را بدون منت و پنهانی در جیب پدرش میگذاشت. هر قدر که در توانش بود دریغ نمیکرد. پدرش این توجهات و عطوفت ایرج را میفهمید. دلش خیلی شاد میشد. هرجا که مینشست برای پسرش دعا میکرد. همین دعاهای خیر بود که بالاخره ایرج را به آرزویش رساند.
حس وظیفهشناسی تا لحظه شهادت با او بود
ایرج هر بار که از محل کار به مرخصی میآمد، مبلغی را بدون منت و پنهانی در جیب پدرش میگذاشت. هر قدر که در توانش بود دریغ نمیکرد. پدرش این توجهات و عطوفت ایرج را میفهمید. دلش خیلی شاد میشد. هرجا که مینشست برای پسرش دعا میکرد. همین دعاهای خیر بود که بالاخره ایرج را به آرزویش رساند.
