یکی از کارهای من این است که در دانشگاههای مختلف سخنرانی انگیزشی برگزار میکنم. همیشه به دانشجوها میگویم: اگر من توانستم، چرا شما که سالم هستید میگویید نمیشود؟ آنها فکر میکنند برای موفقیت باید همه امکانات فراهم باشد، اما من برای خرید یک خودکار یا یک دفتر باید کار میکردم. با عشق کار میکردم، چون نمیخواستم باری روی دوش خانواده باشم، میخواستم یار باشم
جوان آنلاین: فقط چند ثانیه، این مرز باریکی است که میان سلامت و معلولیت وجود دارد. کافی است تصور کنید از فردا نمیتوانید راه بروید یا ببینید دستی برای انجام کارهای شخصی و روزمره ندارید. قطع به یقین زندگی با چنین محدودیتهایی میتواند سختتر باشد، به خصوص اگر زن باشید برای انجام نقشهای زنانه محدودیتهای بیشتری در انتظار شماست، اما کافی است پای صحبتهای زنان معلول بنشینید و دنیا را از زاویه نگاه آنها بنگرید، آن زمان متوجه خواهید شد معلولیت نه محدودیت است و نه ناتوانی، فقط نگاه به زندگی از زاویهای دیگر است. دکتر محبوبه خلوق یکی از همین زنانی است که اگرچه به دلیل اشتباه پزشکی در نوجوانی پاهایش را از دست داده و سالهاست ویلچرنشین شده، اما آنقدر قدرتمند بوده که امروز نه فقط از پس زندگی خودش برآمده بلکه برای بسیاری دیگر از افراد معلول الهامبخش شده است. او عضو هیئت علمی دانشگاه، رئیس هیئتمدیره و مدیرعامل انجمن «برنا»، مشاور شهرداری در حوزه دسترسپذیری و مناسبسازی و فعال ورزشی و اجتماعی در حوزههای مختلف است. پای صحبتهای این بانوی توانمند نشستهایم تا دنیا را از زاویه نگاه او ببینیم.
خانم دکتر خلوق درباره خودتان بگویید؛ اینکه شما از بدو تولد دچار معلولیت بودید یا بعدها در اثر حادثه معلول شدید؟
من ابتدا فردی کاملاً سالم بودم و به دلیل یک مسئله پزشکی دچار معلولیت شدم. شاید کنار آمدن با این موضوع برای کسی که از ابتدا با معلولیت به دنیا آمده آسانتر باشد، اما برای من که در ۱۵سالگی- در اوج نوجوانی- فردی بسیار فعال بودم، سختتر بود. از نظر درسی شاگرد ممتاز منطقه بودم، در قرائت قرآن نفر اول منطقه بودم و در مجموع زندگی بسیار پرتحرکی داشتم. اتفاقی که برای من افتاد، نقطه عطف بزرگی در زندگیام بود. دو سال در انتظار مرگ بودم، چون پزشک گفته بود نهایتاً تا دو سال دیگر از دنیا میروم. در همان دوران، یک تصادف هم داشتم. قرار بود یک عمل ساده دیسک کمر انجام شود، اما من از اتاق عمل با قطع نخاع بیرون آمدم، با این حال آن دو سالی که فکر میکردم آخرین سالهای زندگیام است، برایم به فرصتی برای فکر کردن تبدیل شد. میتوانم بگویم حتی یک لحظه هم باور نکردم که قرار است بمیرم. همیشه در درونم احساسی بود که میگفت من به زندگی برمیگردم، فقط شکل زندگیام تغییر کرده، نه اصل آن.
چطور با حادثه معلولیت کنار آمدید؟
این دوران برای من بسیار سخت بود و برای خانوادهام، مخصوصاً مادرم، سختتر. مادرم که حالا آسمانی شده، در آن روزها بیش از همه رنج کشید، اما من همیشه میگویم، چون در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم و همیشه نوعی ارتباط قلبی با خدا داشتم، مدام از او میخواستم که راه را به من نشان بدهد. خودم نمیدانستم مسیرم چیست، اما ایمان داشتم که او راه را روشن میکند. بعد از دو سال، دوباره به زندگی برگشتم. احساس کردم خدا به من میگوید میتوانی ادامه بدهی، اما مسیرت سختتر است. همان زمان در مقطع دوم دبیرستان بودم. درس خواندم، وارد ورزش شدم، قهرمان شدم، سالها کار کردم و زندگیام را از نو ساختم. وقتی تازه دچار معلولیت شده بودم، خانواده و فامیل به مادرم میگفتند: «تو باید بار او را به دوش بکشی»، اما من کاری کردم که برعکس شود، من بودم که خانوادهام و مادرم را حمایت کردم. همیشه باور داشتم وقتی خدا راه را نشان میدهد و تو به او اعتماد کنی، میتوانی ادامه بدهی.
خیلی وقتها فکر میکنیم در چنین مواردی حمایت خانوادهها و به خصوص وضعیت اقتصادی آنها در موفقیت و زندگی عادی برای فرد معلول اثرگذار است. تجربه شما در این زمینه چیست؟
من کاملاً برعکسش را دیدهام. اگر زندگی دانشمندان، فیلسوفان و افراد بزرگ دنیا را بررسی کنید، بسیاری از آنها از خانوادههای فقیر یا کمبرخوردار آمدهاند. این موضوع واقعاً حقیقت دارد. خانواده من حتی اجازه نمیدادند وارد جامعه شوم، چون نگران بودند و اطلاعات کافی درباره معلولیت نداشتند. فکر میکردند اگر از خانه بیرون بروم، حتماً آسیب میبینم یا اتفاق بدی برایم میافتد، به همین دلیل هیچ حمایتی از من نشد، حتی از نظر مالی. از ۱۸سالگی تا امروز، حتی یک ریال از خانوادهام نگرفتهام، حتی چیزهایی که حقم بوده را هم دریافت نکردهام. فقط به این دلیل که میخواستم به خودم ثابت کنم میتوانم روی پای خودم بایستم. به نظر من، خانواده همیشه نمیتواند انسان را بالا ببرد. گاهی انسان باید خودش برخیزد، خودش بجنگد و خودش مسیرش را بسازد.
