رسانههای بیگانه و وابسته، سلبریتیهایی را که به تازگی مهاجرت کردهاند و دچار نوعی بحران هویت شدهاند، به عنوان «قهرمانان مردم» معرفی میکنند. آنها سعی میکنند با نشان دادن اشکهای دروغین این افراد در تلویزیونهای بیگانه، مردم ایران را فریب دهند، اما مردم هوشیار ایران، این بازی را میفهمند
جوان آنلاین: در گیرودار هیاهوی جهان مدرن، که گاهی سکوت حق را فریاد باطل میپوشاند، انسانها در تقاطع راههایی قرار میگیرند که انتخاب هر کدام، نهتنها سرنوشت فردی، که سرنوشت یک تمدن را رقم میزند. تاریخ، داستان تقابل نور و ظلمت است و امروز، در کانون این تقابل، دو گفتمان متضاد در برابر هم قرار گرفتهاند؛ گفتمانی که محورش «خود» است و گفتمانی که محورش «ما» و «خدا». این داستان، روایت تقابل دو نوع نگاه به «فداکاری» است؛ نگاهی که در آن همه چیز در کفه ترازوی یک «من» فرو میریزد و نگاهی که «من» را در دریای «امت» حل میکند تا جاودانه شود.
برای درک عمیق این ماجرا، بیایید از دل یک خاطره شروع کنیم؛ خاطرهای شاید ساده، اما آکنده از حقیقتی تلخ و ترسناک. همین چند وقت پیش، در یکی از مصاحبههای که با سلبریتیها انجام میگرفت، مصاحبهای از فرخنژاد را دیدم که میگفت: «مردم برایم مهم نیستند، اگر تمام ۸۰ میلیون ایرانی از بین بروند، برایم اهمیتی ندارد. فقط یک تار مو از فرزندم کم نشود.» فرخنژاد، امروز در امریکا، برای ربع پهلوی گریه میکند و ادعای دلسوزی برای مردم ایران را دارد. از این جمله، خشکم میزند، اما تلخی آن وقتی چندین برابر میشود که امروز شاهد باشیم این طیف افراد که امروز مهاجرت کردند، روزی وطن را به خاطر یک تار موی فرزندش به لجن کشیدند، حالا در شبکههای اجتماعی و تلویزیونهای بیگانه، اشک تمساح میریزند و میگویند دلشان برای مردم ایران میسوزد. آیا این دلسوزی واقعی است؟ یا حسرت جایگاهی است که در آن طرف آبها هرگز به آن نخواهند رسید؟ این افراد وقتی از ایران میروند، تازه متوجه میشوند که «ایران» تنها یک قطعه خاک نیست؛ ایران یک هویت است، یک گرمای «ما» است که در سردخانه مادیات غرب، هرگز یافت نمیشود.
در سوی دیگر میدان، اما قصهای دیگر رقم میخورد؛ قصهی مردانی که «فداکاری» را نه در شعار، بلکه در عمل و با خون خود معنا کردهاند. گفتمانی که سردمدارانش، نظامیانی، چون شهید حاج قاسم سلیمانی هستند. مردی که تمام زندگیاش را وقف حفاظت از یک نوزاد بیگناه کرد، حتی اگر آن نوزاد در مرزهای هزاران کیلومتری وطن میزیست. این گفتمان، همان است که چند روز پیش در سخنرانی فرمانده کل ارتش، سردار حاتمی، طنینانداز شد. او با صدایی که لرزش غیرت در آن موج میزد، گفت: «من و فرماندهانم فدای یک فرزند یکروزه ایرانی هستیم.»
این دو جمله، دو دنیای متفاوت هستند. یکی میگوید: «همه بمیرند، فرزند من بماند.» و دیگری میگوید: «من و همه داراییهایم برویم، فرزند تو بماند.» حال شما خود قضاوت کنید؛ کدام گفتمان برای اعتلای انسانیت و سربلندی یک ملت لازم است؟ گفتمان سلبریتی مهاجر که همه را فدای نیازهای حیوانی خود میکند، یا گفتمان کسانی که خود و همه عزیزانشان را در سطح ملکوت آسمانها، برای اسلام و اعتلای اعتقاداتشان فدا میکنند؟
