عکس هایی از مهدی هاشمی و حامد بهداد در افریقا

من به سفر رفتن علاقه دارم. معمولا خستگی‌ام را با سفر رفع می‌كنم اما مسافرت داخلی، خیلی اهل مسافرت‌های خارجی نیستم. چند باری كه به خارج از كشور سفر كرده‌ام، قرار بوده یك ‌ماه بمانم اما بعد از 2 هفته برگشته‌ام. هر بار كه از ایران رفته‌ام برای بازی در فیلم یا تئاتر بوده است اما در سفر به آفریقا به من خوش گذشت. آنجا آفریقا بود، یك سرزمین خاص، جایی متفاوت با اروپا و ایالات‌متحده كه خیلی دوستشان ندارم.

من به سفر رفتن علاقه دارم. معمولا خستگی‌ام را با سفر رفع می‌كنم اما مسافرت داخلی، خیلی اهل مسافرت‌های خارجی نیستم. چند باری كه به خارج از كشور سفر كرده‌ام، قرار بوده یك ‌ماه بمانم اما بعد از 2 هفته برگشته‌ام. هر بار كه از ایران رفته‌ام برای بازی در فیلم یا تئاتر بوده است اما در سفر به آفریقا به من خوش گذشت. آنجا آفریقا بود، یك سرزمین خاص، جایی متفاوت با اروپا و ایالات‌متحده كه خیلی دوستشان ندارم.

در فیلم «فرزند چهارم» با حامد بهداد و مهتاب كرامتی بازی داشتم. در مدتی كه در كنیا بودیم احساس كردم به حافظ احتیاج دارم اما دیوان او را با خود نیاوردم. نكته جالب این بود كه حامد بهداد اغلب اشعار حافظ را حفظ بود و به كمك من آمد.از ظاهر حامد بهداد اصلا پیدا نیست كه این همه اطلاعات و دانش از فرهنگ عارفانه ایرانی داشته باشد. تعجبم از این بود كه حامد به مولانا، حافظ و بیشتر فرهنگ عارفانه ما آشنا بود. او راجع به هر چیزی نظر قطعی داشت. در مورد همه بازیگران كشور ما و جهان نظر قاطع داشت و صدای آنها را خوب تقلید می‌كرد، گوش موسیقایی قوی‌ای هم داشت. بیشتر ترانه‌هایی كه از قدیم از خواننده‌های مختلف شنیده بودم را درست مثل خود آنها می‌خواند چه بسا خوش‌صداتر! حضور حامد در این سفر برای من خیلی خوشایند بود. نكته این است كه هر كسی راجع به حامد بهداد یك نظری دارد. او گاهی بی‌پروایی‌هایی دارد كه ممكن است نظر دیگری برای خیلی‌ها ایجاد كند؛ در كل بهداد در این سفر 2ماهه یك همراه و هم‌صحبت خوب بود.

زندگی خوب در جمع آدم‌حسابی‌ها

من از رفتن به آفریقا واقعا خوشحال شدم. اینكه در یك كار گروهی مشغول به كاری و در این جمع 30،20 نفری، یك نفر هم آدم ناحسابی نیست، یعنی یك زندگی خوب. زندگی در امنیت جمع دوستانه، جدا از  این فكرش را نمی‌كردم آفریقا اینقدر برای من جالب باشد. وقتی آنجا بودم با خودم فكر می‌كردم ای كاش من می‌توانستم آفریقایی باشم، آنقدر حس خوبی به آنها داشتم که به تدریج فراموش كردم كه پوستشان سیاه است. رنگ آنها برای من حذف شده بود، آنها را بی‌رنگ می‌دیدم. وقتی با مردم صحبت ‌كردم، متوجه شدم ارنست همینگوی مدت‌ها در 80 كیلومتری آنجا زندگی می‌كرده. انواع و اقسام زیبایی‌ها در این منطقه وجود داشت تا بتوانیم از لحظه لحظه آنجا بودن لذت ببریم و این خاطره خوش تا همیشه در ذهن همه ما باقی بماند.

منبع  : پارس ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *