از بالای پله مسجد الغدیر دانشگاه یاسوج به شهر نگاه میکنم؛ شهر چراغهایش را روشن کرده و در وسط سیاهی، به آسمان مینگرد. انگار به آسمان التماس میکند، شهر این روزها واقعا به آسمان التماس میکند.
گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو – سحر دانشور؛ از ماشین پیاده می شوم. بار اولم نیست، تقریبا هر روز برای رسیدن به مسجد باید از همین پله ها بالا بروم؛ اما این بار فرق می کند. شب است، هوا به سردی می زند و نوایی محزون همراه با باد به گوشم می رسد.
از پله ها که بالا می روم نوا واضح تر می شود و حزنش بیشتر. حالا خیمه سیاه و گهواره بچه و رود پرخونی که از خیمه سرچشمه می گیرد به چشمم می آید. پله ها را می شمارم! نود و هشت، نود و نه، صد… حالا کنار خیمه ام و گهواره. نوا دیگر با باد به گوشم نمی رسد! مستقیم در گوشم است. زمزمه نیست که فریاد غم است.
