.شرایط حاکم بر فضای فرهنگی جامعه ما نشان می دهد که زندگی وآثار فروغ،همچنان برای علاقهمندان ومنتقدان او موضوعی جذاب ودرخورِگفت وگوست، همین است که شاید حرفهای پوران فرخزاد را جذاب تر کند.
شاید برای آغاز مصاحبه بهتر باشد از این نقطه شروع كنیم كه شما چند سالی است كمتر درباره فروغ صحبت و مصاحبه میكنید و بیشتر در حوزه تمایلات شخصی و آثاری كه دوست دارید تولید كنید، فعال هستید. علت سكوتتان در اینباره چیست؟
البته خیلی هم ساكت نبودهام، اما میپذیرم در سالهای اخیر چندان علاقهمند نبودهام درباره فروغ حرف بزنم. راستش از شما چه پنهان خیلی وقت است نمیدانم خواهر فروغ هستم! مدت درازی است كه فكر میكنم فروغ یك شاعر است و من هم یك نیمچه شاعر هستم. تصور میكنم هر آنچه را لازم بوده است بهعنوان یك خواهر در مورد فروغ بگویم، گفتهام و در مجموع این مردم هستند كه باید درباره او قضاوت كنند. سالهاست میبینم عده زیادی از مردم، بهخصوص جوانها، حرفهای خودشان را در هر مقطع سنیای كه باشند، از زبان فروغ میشنوند و معتقدند او با جسارت و گستاخی، مكنونات قلبی آنها را در زمانی نسبتا دور، یعنی چند دهه پیش بیان كرده. دیدن همین برایم كافی است و مرا خوشحال میكند.
موضوع این گفتوگو، آخرین فصل از زندگی فروغ است و نه كلیت آن. هر چند دامنه بحث، گاهی پای ادوار مختلف زندگی فروغ، اطلاعات و خاطرات مربوط به آن را هم وسط میكشد، اما قبل از ورود به بحث شاید بهتر باشد نقطه پایانی زندگی فروغ را برای ما نقل كنید. یعنی از آخرین روز و آخرین ساعتهای حیات او برایمان بگویید؟
در آن دوره در رادیو كار میكردم و معمولاً برای مطالعه و آماده كردن محتوای برنامهها به كتابخانه سفارت انگلیس میرفتم. البته اعضای خانواده ما كم و بیش به آن كتابخانه میرفتند، چون منابع بسیار خوبی داشت. آن روز صبح به كتابخانه رفته بودم و داشتم كار میكردم كه یك نفر از پشتسر به شانهام دست زد و پرسید: اچقدر كار میكنی؟ب برگشتم و دیدم فروغ است وآمده تا ادامه نمایشنامه ژان مقدس را ترجمه كند. گفت: ادنبال یك فضای آرام بودم، چون میخواستم نمایشنامه را ترجمه كنم و برای همین به اینجا آمدمب. نشست كار كرد و حدود یكی دو ساعتی گذشت. بعد به من گفت:
ا میخواهم به خانه مامان بروم كه با هم ناهار بخوریم، تو هم بلند شو بیاب. گفتم در رادیو مهمان دارم و تو هم بیا با هم به رادیو برویم. اصرار كرد تو بیا برویم به خانه مامان، ولی هر چه اصرار كرد قبول نكردم و گفتم: در رادیو كار دارم. او هم به عادت همیشه با لحنی بین شوخی و جدی گفت: اخاك تو سرت، به جهنم! خداحافظ، من رفتمب و البته برای همیشه رفت! من هم بعد از مدتی بساطم را جمع كردم و پی كارم رفتم رادیو. آن روز مامان خورش بادمجان درست كرده بود كه فروغ خیلی دوست داشت. وقتی ناهارش را خورده گفته بود: امامان! باید بروم، پوران هم نیامد!ب و مادر را میبوسد و میرود.
