اسماعیل یکتایی لنگرودی با بیان خاطرهای به شرح اولین رویاروییاش بعد از سالها اسارت با خانواده پرداخت.
به گزارش جوان آنلاین به نقل از دفاع پرس، اسماعیل یکتایی لنگرودی از آزادگان دوران دفاع مقدس و اهل استان گیلاد در خاطره بازگشت خود از اسارت لحظات نابی را از رویارویی با اعضای خانواده بیان کرده است که در ادامه میخوانید.
به زحمت از بین جمعیت گذشتیم و وارد اتاق شدیم. طولی نکشید که مادرم در حالی که صدایم میزد وارد شد. جمعیت را کنار زد و به سمتم آمد. گریه میکرد و با دیدن من برق شادی در چشمهایش موج میزد.
آنقدر دیدن مادرم برایم شیرین بود که حالم را فراموش کرده بودم. دست در گردنم انداخت و چنان مرا در آغوش کشید که انگار اولین بار است میبیندم. دیگر نمیشد جلوی گریه را گرفت، مادر را بغل کردم و تا میتوانستیم همدیگر را بو کشیدیم و گریه کردیم. مادرم خم شد و پایم را گرفت: «تی بلا میسر اسماعیل جان» یعنی درد و بلات بخوره به سرم اسماعیل جان!
بلندش کردم:«مامان جان گریه نکن، شاید اینجا یه خانواده شهید باشه و ناراحت بشن، خوب نیست» پاچه خالی شلوارم را در دست گرفته بود و گریه میکرد، از روی زمین که بلندش کردم، سنگینی دست پدر روی شانهام، باعث شد برگردم. برگشتم و به چهره تکیدهاش نگاه کردم. قبل از اینکه اشکش سرازیر شود مرا در آغوش گرفت و در گوشم گفت: «اسماعیل، من تورو از خدا خواستم و گرفتم».
