سلاح مردان روی دوش زنان

حسینیه امام خمینی (ره) پر بود از نگاه‌ها، آرزو‌ها و اشک‌هایی که باهم عجین شدند و لحظات زیبا و به‌یاد‌ماندنی را ثبت کردند. همه آمده بودند؛ پیر و جوان و همه آن‌هایی که برای این روز خاطره‌انگیز لحظه‌شماری می‌کردند. حسینیه امام خمینی (ره) میزبان خانواده شهدایی بود که به دیدار رهبر آمدند

حسینیه امام خمینی (ره) پر بود از نگاه‌ها، آرزو‌ها و اشک‌هایی که باهم عجین شدند و لحظات زیبا و به‌یاد‌ماندنی را ثبت کردند. همه آمده بودند؛ پیر و جوان و همه آن‌هایی که برای این روز خاطره‌انگیز لحظه‌شماری می‌کردند. حسینیه امام خمینی (ره) میزبان خانواده شهدایی بود که به دیدار رهبر آمدند

حسینیه امام خمینی (ره) پر بود از نگاه‌ها، آرزو‌ها و اشک‌هایی که باهم عجین شدند و لحظات زیبا و به‌یاد‌ماندنی را ثبت کردند. همه آمده بودند؛ پیر و جوان و همه آن‌هایی که برای این روز خاطره‌انگیز لحظه‌شماری می‌کردند. حسینیه امام خمینی (ره) میزبان خانواده شهدایی بود که به دیدار رهبر آمدند. همه‌شان در صف اول حسینیه به‌خط شده بودند، خوب که نگاه می‌کردید، کمتر پدر و مادر شهیدی را می‌دیدید که قد خم نکرده باشند، آمده بودند تا بار دیگر تجدید‌پیمان کنند و به عرض امام‌شان برسانند که اگر امروز فرزندان، همسران، پدران و برادران‌شان نیستند، اما آن‌ها با صلابت ایستاده‌اند و اجازه دخالت به اغیار نخواهند داد. خیلی‌های‌شان پر بودند از یاد و خاطره شهدای‌شان، پر از حرف‌ها و حکایت‌ها، فقط منتظر یک اشاره بودند که از پس سالیان دور و دراز تورق شوند. همسر شهید محمد دانش‌پرور از شهدای دوران دفاع مقدس و همسر شهید مدافع حرم احسان کربلایی همراه و همگام ما شدند تا از سیره و سبک زندگی شهدای‌شان بگویند و از شکوه این دیدار روایت کنند.

همراهش شدم تا در ثواب جهادش شریک باشم
فاطمه دانش‌پرور، همسر شهید محمد دانش‌پرور از شهدای دوران دفاع مقدس

بعد مسافت و دوری راه برای‌شان اهمیتی نداشت. برخی‌شان ساعت‌ها در مسیر بودند تا خودشان را به جمع عاشقان دیدار با رهبری برسانند. همسر شهید محمد دانش‌پرور یکی از همین صد‌ها نفر بود. او خودش را از استان یزد به حسینیه امام خمینی (ره) رسانده بود. ۲۴ مهر ماه سال ۱۳۶۵ تاریخی است که هیچ گاه از ذهن او بیرون نمی‌رود؛ روزی که برای همیشه یار و همراه زندگی‌اش را از دست داد، روزی که او ماند با چهار فرزند قد‌و‌نیم‌قد به یادگار مانده از شهید؛ فرزندانی که به شکر خدا در راه اهل بیت (ع) و شهدا ثابت‌قدم ماندند.
از موتور‌سازی تا تأسیسات فرودگاه
فاطمه دانش‌پرور، همسر شهید محمد دانش‌پرور از زندگی شهید اینگونه روایت می‌کند: «محمد در آغازین روز سال ۱۳۳۱ در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. پدر خانواده کشاورز بود و با دسترنج کار کشاورزی رزق حلال اهل خانه را تأمین می‌کرد. محمد فرزند ششم و پسر سوم خانواده بود. شرایط زندگی و خانواده به گونه‌ای بود که در دوران تحصیلش به کار مشغول بود. او هر چه بزرگ می‌شد بر مجاهدت و سختکوشی‌اش افزون می‌شد. فعالیت‌هایش در دوران انقلاب بسیار چشمگیر بود. شهید محمد دانش‌پرور علاوه بر توضیح اعلامیه‌ها و نوار‌های سخنرانی امام در میان مردم و جوانان علاقه‌مند به انقلاب، به افشاگری و تبیین مبانی انقلاب بین مردم محله و همکاران خویش می‌پرداخت. ایشان مرید امام خمینی (ره) بود. محمد در پی تأمین رزق حلال بود، کار برایش عیب و عار نبود. او به شغل‌هایی نظیر موتورسازی و لوله‌کشی مشغول شد و از همان جا بود که به کار‌های فنی علاقه‌مند شد و بعد از چندین سال نهایتاً در سال ۱۳۵۴ در قسمت تأسیسات فرودگاه شهید صدوقی یزد استخدام شد.
همراهی با شهید
حضرت آقا در میان بیانات‌شان در جمع خانواده شهدا «گذشت پدران و مادران از فرزندان دلبندشان و گذشت همسران شهیدان از محبت عاشقانه و آتشین به همسران‌شان را اوج نیکوکاری و انفاق در راه خدا دانستند»؛ اشاره‌ای بسیار نیک و شایسته که در میان همسرانه‌های روایت‌شده از شهدا و واگویه‌های فاطمه دانش‌پرور، همسر شهید محمد دانش‌پرور به خوبی مشهود بود. او می‌گوید: «سال ۱۳۵۵ بود که زندگی مشترکم را با محمد آغاز کردم. حاصل این زندگی مشترک چهار فرزند به نام‌های حیدر، حمیده، هادی و حامد بود. شاید روز‌های نبود همسرم برای من با وجود بچه‌ها و شرایط آن زمان سخت و دشوار بود، ولی به خواست همسرم احترام می‌گذاشتم و می‌دانستم همراهی او در مسیر شهدا مرا در ثواب کار او شریک خواهد کرد.
خادم‌الشهدای شهید
خادمی شهدا یکی از شاخصه‌های اخلاقی برجسته شهید محمد دانش‌پرور بود؛ خصلتی که میان خاطرات همسر شهید بار‌ها شنیده‌ایم. او می‌گوید: محمد تا آنجا که فرصت داشت و می‌توانست کار‌های امور مربوط به خانواده شهدا را بر عهده می‌گرفت و سعی بر آن داشت کسی متوجه این موضوع نشود. ایشان به خانواده‌ها و همچنین خانواده‌هایی که سرپرست آن‌ها در جبهه بودند، سر می‌زدند و اگر احیاناً مشکلی برای‌شان وجود داشت، در جهت رفع آن انجام وظیفه می‌کردند. گاهی حق‌الزحمه خود را برای خرید پتو و چراغ نفتی برای مستمندان اختصاص می‌داد؛ امورات خیرخواهانه‌ای که ما بعد از شهادتش متوجه آن شدیم.
امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر
همسرم در کارهایش بی‌نهایت منظم و مرتب و در امر حفظ بیت‌المال و پایمال‌نکردن حقوق دیگران کوشا بود. به امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر تأکید زیادی داشت و خودش عامل به این مورد و در این موارد زبانزد اهالی محل بود. محمد عضو انجمن اسلامی بسیج ادارات و همچنین عضو انجمن اولیا و مربیان مدارس محل بود. ایشان یکی از بانیان برگزاری جلسه قرآن در روز‌های چهارشنبه محله ما بود که تا به امروز تداوم دارد و در حال حاضر توسط اهالی محل به یاد شهید به صورت منظم برگزار می‌شود.
۲۴ مهر ماه سال ۱۳۶۵
سال ۱۳۶۴ حکم سرپرستی قسمت تأسیسات فرودگاه شهید آیت‌الله صدوقی یزد به نام شهید محمد دانش‌پرور صادر شد، اما هیچ کدام از این سمت‌ها و مسئولیت‌ها مانع تصمیمش برای حضور در جبهه نشد. او قالوا بلی گویان در تبعیت از حکم جهاد امام بعد از نوشتن وصیت‌نامه‌اش راهی جبهه شد. ایشان در سه مرحله، در تاریخ ۹ اسفند ماه سال ۱۳۶۲، چهارم اسفند ماه سال ۱۳۶۳ و ۳۰ شهریورماه سال ۱۳۶۵ به جبهه اعزام شد و نهایتاً در تاریخ ۲۴ مهرماه در سال ۱۳۶۵ به فیض شهادت نائل شد. همسرش می‌گوید: «محمد عاشق امام حسین (ع) بود. او در همان مسیری قدم گذاشت که تداوم نهضت عاشورا و قیام امام حسین (ع) را در خود داشت.»
جای‌گرفته در خلد برین
همرزمانش از لحظه شهادتش اینگونه برای ما روایت کرده‌اند که ایشان حین خنثی کردن میدان مین برای مهیا کردن منطقه برای اجرای عملیات با اصابت ترکش به بدنش به شهادت رسید و پیکرش بعد از تشییع در گلزار شهدای مرکزی یزد «خلد برین» به خاک سپرده شد. خبر شهادت همسرم را از طریق اهالی محل و اعضای پایگاه مسجد آل‌رسول مطلع شدم.
لبیک به ولایت
چشم‌های گریان و اشک‌های بی‌امان این همسر شهید در میان صحبت‌های آقا توجه لنز دوربین‌ها را به همراه داشت. فاطمه دانش‌پرور پیشگام شد و گوش به امر رهبری برای روایت زندگی مجاهد خانه‌اش شهید محمد دانش‌پرور کنارمان نشست و مختصری از سیره و سبک زندگی همسرش برای‌مان روایت کرد. روایت‌های زنانه از همراهی و همسنگری مردان در روز‌های جنگ و جبهه سند پرافتخاری است که تاریخ دفاع مقدس را روح و جان بخشیده است؛ زنانی که هنوز هم جنگ برای‌شان تمام نشده است و همچنان ایستاده پا در رکاب ولایت ایستاده‌اند و سلاح مردان خانه را به دوش گرفته‌اند.
دست‌نوشته‌ای از شهید
همسر شهید در ادامه به دست‌نوشته‌ای به‌یادگار‌مانده از شهید هم اشاره می‌کند که خود شهید در آن از روز‌های جبهه و از چگونگی ورودش به جنگ روایت می‌کند: من حقیر پس از پیروزی انقلاب و درگیری در کردستان و بعد از آن شروع جنگ تحمیلی خودم را آماده شرکت در جنگ و خدمت به اسلام دیدم و بعد از مدتی خودسازی آمادگی حضور در جبهه را داشتم، اما محل کارم سد راه می‌شد. چندین مرتبه از اداره درخواست کردم ولی رئیس اداره موافقت نمی‌کردند و به من می‌گفتند که وجود شما در اینجا مورد نیاز است تا اینکه مسئله «طرح لبیک» پیش آمد و من فرم مربوط را تکمیل کردم و سرانجام در تاریخ ۲۵ بهمن سال ۱۳۶۲ انتظار به پایان رسید. روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی یزد اعلام کرد برادران هر چه زودتر اعلام آمادگی خود را اعلام کنند و من سریع این کار را انجام دادم. من در صبح پنج‌شنبه ۲۷ بهمن ماه سال ۱۳۶۲ به محل بسیج رفتم و وسایل خود را تحویل گرفتم، سپس به خانواده پدر و مادر و همسر و فرزندان سری زدم و پس از ملاقات کوتاه خداحافظی کردم و به طرف سپاه راه افتادم، پس از تجمع برادران در سپاه بعد از راهپیمایی به طرف حظیره و خواندن نماز مغرب و عشا و برپا کردن دعای توسل ساعت ۱۰ شب از یزد خارج شدیم و به طرف اهواز راه افتادیم، جمعه‌صبح ۲۸ بهمن سال ۱۳۶۲ در شیراز نماز صبح را به‌جا آوردیم و بعد از ظهر به بهبهان رفتیم و حدود ۹ شب وارد پادگان شهید عاصی‌زاده، مقر تیپ الغدیر یزد شدیم و بعد از سه روز به لشکر احتیاط قدس منطقه ۶ کشور حرکت کردیم و…

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *