
به گزارش مجله خبری نگار، عقربههای ساعت روی ۷:۴۵ صبح قفل شدهاند؛ ساعت هجوم خوابآلوده و شتابزده آدمها به سمت بیرون از خانه. در آسانسور مجتمعی هشتطبقه باز میشود و ما، پنج غریبه، در مکعبی فلزی و معلق به مساحت دومتر مربع کنار هم جا میگیریم. فاصلهمان از هم به چند سانتیمتر هم نمیرسد؛ شانهام به شانه همسایهای میساید که کیسه خریدی در دست دارد. مردی با کتوشلوار اتوکشیده و چشمانی خسته، عطر تندی دارد که فضای اتاقک را پر کرده است. پسر جوانی که هندزفری در گوش دارد، نگاهش را به نشانگر طبقات دوخته که یکبهیک پایین میروند… هیچکس حرفی نمیزند؛ حتی نگاهی ردوبدل نمیشود. پناهگاه همهمان صفحه روشن گوشیهایمان است؛ انگار پیامی حیاتی روی صفحه ظاهر شده که باید تمام تمرکزمان را به آن بدهیم، در حالی که فقط داریم صفحه نمایش را بیهدف بالا و پایین میکنیم تا مجبور نباشیم با چشمان همسایهمان روبه رو شویم. ما آنقدر به هم نزدیکیم که صدای نفسهای یکدیگر را میشنویم، اما آنقدر از هم دوریم که انگار هر کدام در سیارهای مجزا شناوریم و زبان مشترکی نداریم. در طبقه همکف، نگهبان مجتمع با چشمانی سرخ از بیخوابی جایش را به همکارش میدهد. او نزدیک به دو سال است که نگهبانی این مجتمع را برعهده دارد. ما هر روز او را میبینیم، اما چیز کمی دربارهاش میدانیم و حقیقت این است که اگر امروز جایش را به کس دیگری بدهد، کمتر کسی از ما متوجه این تغییر میشود. این موضوع شامل همسایهها هم میشود؛ مثل چند روز پیش که بعد از دیدن بنر روی دیوار فهمیدیم یکی از همسایهها بعد از چند سال بیماری فوت کرده. عجیب است که ما در این شهر، اینگونه مماس با هم و در تنهایی مطلق، روزگار میگذرانیم. چطور ممکن است اینهمه نزدیک زندگی کنیم و اینهمه از هم دور باشیم؟
