راهی قرچک ورامین میشوم تا با خانواده شهید مدافع حرم مهدی قاضیخانی دیدار کنم. خانواده شهید قاضی خانی بر این باورند که مهدی برات شهادتش را از پیادهروی اربعین حسینی سال ۱۳۹۳ گرفت و یکسال بعد، یعنی در اربعین سال ۹۴ به شهادت رسید.
راهی قرچک ورامین میشوم تا با خانواده شهید مدافع حرم مهدی قاضیخانی دیدار کنم. خانواده شهید قاضی خانی بر این باورند که مهدی برات شهادتش را از پیادهروی اربعین حسینی سال ۱۳۹۳ گرفت و یکسال بعد، یعنی در اربعین سال ۹۴ به شهادت رسید. کارگری سادهای که نه نظامی بود و نه مأموریت شغلیاش جهاد و جنگ را به او تکلیف میکرد، اما راهی شد تا «یا لیتنا کنا معک فنفوز فوزاً عظیما» را به منصه ظهور برساند. شهید مهدی قاضیخانی متولد ۲۸ آبان سال ۱۳۶۴ در روستای حیدر قاضیخان همدان بود که بعد از تلاش و مجاهدت فراوان خودش را به خانطومان سوریه رساند و در ۱۶ آذر ۱۳۹۴ مصادف با اربعین حسینی به شهادت رسید.
کارگر ضایعاتی
در مسیر تهران تا قرچک ورامین کمی از مهدی قاضیخانی میخوانم، از حرفها و واگویههای مادر، پدر و همسر شهید.
کمتر کسی باور میکند که یک کارگر ضایعاتی که نان خشک و پلاستیک جمعآوری میکرده و ضایعات را از دور گردها میخریده، یک روز لباس جهاد به تن کند و راهی جبهه مقاومت شود.
نزدیک خیابانها و کوچه پس کوچههای شهر که میشویم، آدرس ساختمانی را نشان میدهد که مهدی و خانوادهاش سالهاست در آن زندگی میکنند. ابتدای ورودی حیاط و پارکینگ تصویری از شهید مدافع حرم مهدی قاضیخانی روی دیوار بلندی جای گرفته که نشان از درستی آدرس میدهد.
وارد ساختمان میشویم، طبقات را طی میکنیم تا به واحد مورد نظر برسیم. چشمم به عکس شهید میافتد که روی در خانه چسبانده شده و هویت خانه و اهلش را پیش از ورود نشان میدهد. زنگ خانه را که میزنم، همسر و فرزندان قد و نیم قد شهید به استقبالمان میآیند.
شور و هیجان وصفناپذیری میان اهل این خانه حس میشود. بعد از پذیرایی و خوش و بشهای معمولی کنار همسر شهید مینشینم تا او از آشنایی و همراهیاش با شهید مهدی قاضیخانی برایم بگوید.
همدان- روستای حیدری قاضی خانی
فاطمه قاضیخانی همان ابتدا از تشابه فامیلیاش با شهید میگوید: من و آقا مهدی اهل یک روستا و محله هستیم. روستای حیدری قاضیخانی از توابع استان همدان. یک نسبت خیلی دوری با خانواده ایشان دارم، اما وقتی در قرچک ورامین زندگی میکردیم اطلاعی از همدیگر نداشتیم. اصلاً نمیدانستیم خانواده آقا مهدی هم در قرچک ورامین زندگی میکنند.
کلاس آموزش رانندگی
او ماجرای آشناییاش را با آقا مهدی روایت میکند: وقتی درسم تمام شد همراه مادر به امور خانه و زندگی میرسیدم. مادرم شاغل بود و بسیاری از کارهای خانه بر عهده من بود. وقتی ۱۸ سالم تمام شد از مادر خواستم تا اجازه دهد، بروم گواهینامه رانندگیام را بگیرم. مادر هم اجازه داد و من برای ثبتنام به یک مرکز آموزش رانندگی رفتم. کلاسهایم شروع شد. دو سه جلسه از کلاسها و رفت و آمدم به آموزشگاه گذشته بود که یک روز مسئول ثبتنام که برادر شهید دوران دفاعمقدس بود به من گفت شما با آقا مهدی قاضیخانی نسبتی دارید؟ گفتم نه! ایشان را نمیشناسم.
چند روز بعد وقتی در آموزشگاه بودم، برادر شهید مرا صدا کرد و به آقا مهدی معرفی کرد و گفت خانم قاضیخانی! ایشان آقا مهدی قاضیخانی هستند. همان دوست عزیز و بسیجیام که با شما تشابه فامیلی دارد. آنجا بود که برای اولین بار مهدی را دیدم.
آن شد باب آشنایی من و مهدی. در واقع تشابه فامیلی مرا همسفر زندگی یک شهید کرد. مهدی همیشه از آن آشنایی خاطره شیرینی داشت و میگفت من و شما با وساطت یک برادر شهید با هم آشنا شدیم. انشاءالله عاقبت ما هم ختم بخیر و شهادت شود.
همسر شهید در ادامه از آغاز زندگی مشترکش که در نهایت سادگی بود صحبت میکند و میگوید: ۹ دی سال ۸۵ در سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) عقد کردیم. خوب یادم است مهدی یک کت و شلوار دوخت و یک چادر هم برای من خرید و بعد به محضر رفتیم.
من میخواستم مهریهام به وحدانیت خدا یک سکه باشد، اما پدر آقا مهدی گفت به نیت پنج تن پنج سکه. من هم به احترام ایشان پذیرفتم. این شد آغاز همراهی مشترک من و آقا مهدی.
آقا مهدی یک بسیجی فعال بود که خیلی دوست داشت پاسدار باشد، اما نتوانست وارد سپاه شود. یکی از خواستههای قلبیاش این بود، اما چه کسی میدانست که خدا در تقدیر او پاسداری از حرم ولایت را قرار خواهد داد و جانش را هم در این مسیر تقدیم خواهد کرد.
