چند سال پیش که سفری به قم داشتیم، به صورت اتفاقی با چند نفر از دوستان شهید مهدی صابری از شهدای شاخص لشکر فاطمیون گفتگو کردیم
چند سال پیش که سفری به قم داشتیم، به صورت اتفاقی با چند نفر از دوستان شهید مهدی صابری از شهدای شاخص لشکر فاطمیون گفتگو کردیم. او که اصالتی افغانستانی داشت و در شهر مقدس قم متولد شده بود، بسیار به خدمت در بسیج علاقه داشت و اگر کسی او را نمیشناخت، اصلاً متوجه نمیشد که این جوان خوش سیما و فعال در مسائل فرهنگی و بسیج، ایرانی نباشد. مهدی صابری را باید یکی از رویشهای انقلاب در میان جوانان کشورهای منطقه و خصوصاً افغانستان بدانیم. این روزها که هجمههایی علیه حضور برادران و خواهران افغانستانی به وجود آمده، لازم است نگاهی به پیوندهای فرهنگی و تاریخی دو ملت ایران و افغانستان بیندازیم. چه از زمان حضور نیروهای آموزشی سپاه پاسداران در افغانستان به دلیل آموزش مجاهدان افغانستانی در مبارزه با حکومت کمونیستی یا حضور هزاران افغانستانی در جبهههای دفاع مقدس و شهادت صدها نفر از آنها، تاریخ دو ملت پیوندهای عمیقی را تجربه کرده است. در ماجرای دفاع از حرم نیز باز ما شاهد حضور برادران افغانستانی در جبهه سوریه بودیم که در این میان چهرههای تابناک و درخشانی، چون مهدی صابری معرفی شدند. در ادامه گفتوگوی «جوان» با پدر این شهید گرانقدر را پیشرو دارید.
در زندگینامه شهید صابری خواندهایم که ایشان متولد ایران بودند. خود شما در افغانستان متولد شدید؟
بله، من متولد افغانستان هستم ولی سال ۶۴ به ایران آمدم و در قم ساکن شدم. سال ۶۶ ازدواج کردم و فرزندم مهدی سال ۶۸ متولد شد. او زاده و بزرگ شده شهر مقدس قم بود.
زمانی که شما به ایران آمدید، اوج جنگ تحمیلی بود. از خانواده شما هم کسی در جبهههای دفاع مقدس حضور یافته بود؟
قبلش این را عرض کنم که عموم مردم افغانستان و خصوصاً اقوام شیعه بسیار به حضرت امام و انقلاب اسلامی ایران علاقه داشته و دارند. یکبار در منطقه ما یکی از کارکنان مدرسه به حضرت امام توهین کرده بود. مردم جمع شدند و با علما صحبت کردند و قرار شد او را به سزای عملش برسانند. اما فرد مورد نظر متوجه شد و شبانه فرار کرد. با چنین عشق و علاقهای بود که خود من در سال ۶۴ تصمیم گرفتم به ایران بیایم. همان طور که شما هم اشاره کردید آن زمان جنگ تحمیلی صدام علیه ایران جریان داشت. من تنها ۱۶ سال داشتم. به خواست پدرم به ایران آمده بودم تا در حوزه علمیه قم تحصیل کنم. مدتی بعد مرحوم پدرم سرور صابری (کربلایی صابری) به ایران آمد و همراه برادر بزرگترم به جبهه رفتند. او اعتقاد داشت کمک به نظام اسلامی کمک به اسلام ناب محمدی است، بنابراین مدتها در جبهه فعالیت میکرد. خودم یکبار به اهواز و پادگانی که آنها حضور داشتند رفتم و از نزدیک دیدم که چقدر افغانستانی در جبهههای جنگ حضور دارند. آن زمان محصل بودم و نتوانستم به جبهه بروم، اما بعد از اتمام دفاع مقدس، به افغانستان برگشتم و در جهاد علیه حکومت کمونیستی نجیب الله شرکت کردم. سیدمحسن برادر خانمم که دایی مهدی میشود از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس بود و پدر خانمش نیز در جبهه به شهادت رسیده بود. بنابراین مهدی از وقتی خودش را شناخت، دور و برش پر بود از رزمندگان دفاع مقدس و با علاقه ذاتی که داشت، جذب شهدا و رزمندگان آن دوران شد.
همانطور که شما گفتید پدربزرگ، عمو و دایی شهید مهدی صابری همگی رزمنده دفاع مقدس بودند. به این ترتیب ایشان هم با تفکرات بسیجی بزرگ شده بود؟
مهدی از نوجوانی دو فعالیت عمده داشت؛ یکی حضور در هیئتهای مذهبی و دیگری فعالیت در بسیج. مسجد المصطفی در محلهمان، بسیج فعالی داشت و مهدی هم عضو پایگاه آنجا شد و همراه جوانان دیگر فعالیت میکرد. مراسم و یادواره شهدا برگزار یا در مناسبتها ایستگاه صلواتی راهاندازی میکردند. کار فرهنگی میکردند. بعدها مهدی مسئولیت فرهنگی ستاد مرکزی عالی اعتکاف در قم را برعهده گرفت و فعالیتهایش را تا دانشگاه ادامه داد. پسرم رشته زمین شناسی کاربردی را در دانشگاه پیام نور دنبال میکرد که بحث سوریه و شهادتش پیش آمد. سال آخر دانشگاه بود که رفت و شهید شد. خیلی از همکلاسیهای دانشگاه میگفتند که روحیات مهدی عین بسیجیها بود و باور نمیکردیم ایرانی نباشد.
