گل‌های حیاط خانه پدری عطر و بوی شهید دارد!

ستوان شهید مهدی لطفی از جمعی از یگان امداد نیروی انتظامی تهران بود که ۲۴ مهر سال گذشته در جریان اغتشاشات پیش آمده به شهادت رسید. او آن روز در قالب واحد‌های موتورسوار عازم مأموریت مقابله با اغتشاشگران بود که دچار سانحه شد و پس از مجروحیت به درجه رفیع شهادت نائل آمد

ستوان شهید مهدی لطفی از جمعی از یگان امداد نیروی انتظامی تهران بود که ۲۴ مهر سال گذشته در جریان اغتشاشات پیش آمده به شهادت رسید. او آن روز در قالب واحد‌های موتورسوار عازم مأموریت مقابله با اغتشاشگران بود که دچار سانحه شد و پس از مجروحیت به درجه رفیع شهادت نائل آمد

جوان آنلاین: ستوان شهید مهدی لطفی از جمعی از یگان امداد نیروی انتظامی تهران بود که ۲۴ مهر سال گذشته در جریان اغتشاشات پیش آمده به شهادت رسید. او آن روز در قالب واحد‌های موتورسوار عازم مأموریت مقابله با اغتشاشگران بود که دچار سانحه شد و پس از مجروحیت به درجه رفیع شهادت نائل آمد. در پی آن بودیم تا گفت‌وگویی با خانواده این شهید مدافع امنیت در سالگرد شهادتش انجام دهیم، اما، چون هماهنگی‌ها میسر نشد، گفتگو با مریم لطفی خواهر و مینا بختیاری همسر شهید مهدی لطفی پیرامون زندگی و خاطرات این شهید را با گذشت چند روز از سالگرد شهادتش تقدیم حضورتان می‌کنیم.

در خانواده چند فرزند هستید و آقا مهدی متولد چه سالی بودند؟
ما پنج فرزند بودیم. برادرم مهدی فرزند پنجم خانواده و متولد ۲۹ مهر ۷۳ در شهر دورود بود. برادرم در فضای گرم خانواده‌ای مذهبی و روستایی از توابع سیلاخور استان لرستان بزرگ شد و ازهمان کودکی، ساکت، مهربان و دلسوز بود. ما کشاورز هستیم و شهید از کودکی در کار‌های کشاورزی به پدرم خیلی کمک می‌کرد. در همان فضای کودکی نیز به توپ و فوتبال و دوچرخه‌سواری علاقه‌مند بود. یک نکته بارز در زندگی مهدی این بود که در کنار شیطنت‌ها و بازی‌های کودکانه به مسجد رفتن و قرآن خواندن علاقه زیادی داشت. برادرم، چون خیلی مهربان بود دوستان بسیاری داشت. در نوجوانی برای کار کردن به تهران می‌رفت. چون معتقد بود حالا که بزرگ‌تر شده است نباید خرجش را پدرمان بدهد و باید روی پای خودش بایستد. برادرم چند سال برای کار در تهران بود و، چون مادرم طاقت دوری‌اش را نداشت، به بروجرد برگشت.

چطور شد به عضویت نیروی انتظامی درآمدند؟
آقا مهدی مدتی در بروجرود یک مغازه ساندویچی زد و مشغول به کار شد. مدت شش ماه کار کرد و بعد از آن تمام وسایل مغازه را به برادر بزرگ‌ترم سپرد. چون تصمیم گرفته بود به استخدام نیروی انتظامی درآید. خیلی ذوق این کار را داشت. همیشه می‌گفت خیلی آرزو دارم در این مسیر شهید شوم و پدر و مادرم را سربلند کنم. با آنکه بودن ایشان باعث سربلندی خانواده ما بود و همه در فامیل می‌گفتند مهدی مهربان است و خیلی به پدر و مادرش کمک می‌کند. برادرم با آنکه فرزند آخر خانواده بود، خیلی مراقب بود اگر مشکلی برای برادر و خواهر‌های بزرگ‌ترش پیش آید، در حد توانش به آن‌ها کمک کند.
پیش آمده بود که از دوستان و همکارانش کسی شهید شود؟
بله، هنگامی که شهید سلمانی به شهادت رسید، برادرم خیلی گریه می‌کرد و بیشتر اوقات در خودش بود. با دیدن حالات برادرم بین خودمان می‌گفتیم که رفتار مهدی با همه ما برادر و خواهر‌ها فرق دارد. انگار طور دیگری آفریده و بار آمده بود. برادرم سعی می‌کرد به تأسی از اهل بیت، به مظلوم کمک کند و یاری رسان دیگران باشد.

این‌طور که از صحبت‌های شما برداشت کردم، گویا پدرتان کشاورز هستند؟
بله، شغل اصلی پدرمان، علی رضا لطفی، کشاورزی و دامداری است. مادرم هم کمک پدرمان در کارهایش است و همین طور خانه‌داری می‌کند. هر دو سرشان به کار خودشان سرگرم است. همسایه‌ها می‌دانند که رفتار پدر و مادرم چقدر مظلومانه است و چقدر در حد توانشان برای کمک مالی به دیگران تلاش می‌کنند.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *