یک سال پیش در چنین روزهایی، آخرین باری بود که عصمت رحمتی، همسر شهید رضا الماسی، در چهارچوب در به استقبال همسرش ایستاد تا با چاشنی عشق و محبت، گرد و غبار خستگی حضور همسرش در مقابله با اغتشاشات پیش آمده را بگیرد.
جوان آنلاین: یک سال پیش در چنین روزهایی، آخرین باری بود که عصمت رحمتی، همسر شهید رضا الماسی، در چهارچوب در به استقبال همسرش ایستاد تا با چاشنی عشق و محبت، گرد و غبار خستگی حضور همسرش در مقابله با اغتشاشات پیش آمده را بگیرد. حالا اما، یک سالی هست که با شهادت آقا رضا، او سعی میکند دلتنگیهایش را پنهان کند و دل به دل فرزندانش بدهد تا نبود پدر را کمتر احساس کنند. رضا الماسی از شهدای مدافع امنیت بود که ۲۴ آبان سال گذشته توسط اغتشاشاگران به شهادت رسید. در گفتگو با همسر شهید سعی کردیم خاطراتی از این شهید بزرگوار را تقدیم حضورتان کنیم.
آشنایی شما با شهید الماسی چطور صورت گرفت؟
من و آقای الماسی هر دو بزرگ شده شاهین دژ در آذربایجانغربی بودیم. اما آشنایی ما مربوط به سال ۸۳ میشود. ایشان همکلاسی برادر من در دانشگاه بودند. بعد فهمیدم آشنایی دوری با داماد بزرگ ما داشتند. زمان عروسی برادرم، آقای الماسی برای استخدام سپاه رفته بودند شیراز، به همین خاطر نمیتوانستند در عروسی شرکت کنند. آن زمان اصلاً ایشان را نمیشناختم. بعد از اینکه از شیراز برگشتند برای چشم روشنی آمدند منزل برادرم. ما هم به رسم ادب رفتیم. بعدها برایم تعریف میکردند که اولین بار همان جا در مهمانی از من خوششان آمده بود و از خواهرشان نظرخواسته بودند. چند روز بعد تماس گرفتند مِنباب آشنایی بیشتر و رفتوآمد و در نهایت منجر به ازدواج شد.
کمی از خصوصیات اخلاقی شهید در طول ۲۰ سال زندگی مشترکتان بگویید.
نمیدانم از کدام بگویم! چون آقای الماسی برای من فقط همسر نبودند. هم پدر و مادرم بودند و هم خواهر و برادرم. هم نزدیکترین و بهترین رفیقم. اماای کاش فقط همسر بودند. شاید در این صورت تحمل نبودنش کمی آسانتر میشد. قبلاً وقتی مصاحبه خانواده شهدا در تلویزیون را میدیدم با خودم میگفتم مگر میشود انسان آنقدر همه چیز تمام باشد؟ بعد از شهادت آقای الماسی به این نتیجه رسیدم شهدا باید همه چیز تمام باشند.
چند تا از خصلتهایشان بود که همیشه موجب حسرتم میشد؛ یکی اینکه توکل بسیار عجیبی به خداوند داشتند. به طوری که هر وقت هرچیزی از خدا میخواستند خدا به ایشان عنایت میکرد. حتی این مسئله باعث شده بود ما همیشه با هم شوخی داشته باشیم. به ایشان میگفتم: «تو پیش خدا پارتی داری! مگه میشه هرچی بخوای بهت بده؟» و او جواب میداد «میبینی؟ خدا واقعاً خیلی منو دوست داره» حق داشت. خدا خیلی دوستش داشت… دیگر اینکه بسیار صبور و باگذشت بود. در هیچ کاری عجله نمیکرد. گاهی پیش میآمد آشکارا حقش را میخوردند، اعتراض میکردم و میگفتم خدا خودش گفته حقت را بگیر. با آرامش نگاهم میکرد میگفت ترجیح میدم با خودش معامله کنم.
ایشان بسیار با اراده بودند. زمان شهادتشان با اینکه ۴۵ سال داشتند، اما دانشجوی ترم اول حقوق بودند. لیسانس اولشان ادبیات بود. علم را خیلی دوست داشتند. تصمیمشان بر این شد که در رشته حقوق هم تحصیل کنند. لیسانس حقوق را هم گرفتند و بعد هم ارشد. زمان ارشد، کتابهای دکتری را هم گرفته بودند! آقای الماسی، وابستگی عجیبی به خانواده داشت. گاهی میگفتم برو میوه بگیر، میگفت بیا باهم بریم! همیشه دوست داشت در کنارش باشم که به شوخی میگفتم «نکنه از تنهایی میترسی؟»
آن موقعها شاید چندان به اینها توجه نداشتم. چون از ابتدا همینطور بودند فکر میکردم لابد همسرداری همینگونه است. به اصطلاح همین روال را دارد. اما الان میفهمم این همه خوبی بیدلیل نبود. الان میفهمم اینکه میگویند شهادت قسمت هرکس نمیشود. یکبار از دفتر شهید سلیمانی آمده بودند منزل ما، حرفی زدند که خیلی به دل من نشست. خیلی آرام و سبکم کرد. گفتند شهدا گریه ندارند. شهدا حسادت دارند. به شهدا باید حسادت کرد.
به رفتارش با من، بچهها، خانواده خودش که فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که چقدر این جمله درست است.
چطور شد که از ارومیه به بوکان آمدید؟
ما حدود ۱۵ سال، از زمان ازدواجمان در ارومیه زندگی کردیم. بعد، چون محل خدمت همسرم پادگان نظامی مالک اشتر در ارومیه بود به آنجا رفتیم. فرزندانمان مبینا و امیرعلی هم آنجا متولد شدند. دو، سه سال پیش بدون هیچ دلیل خاصی، همسرم تصمیم انتقال به بوکان را گرفتند. میگفتند چندین سال است اینجا خدمت میکنم، چند سالی هم برویم نزدیک شهرخودمان. چون شاهین دژ به بوکان خیلی نزدیک است. اوایل میگفتند انتقالی به این راحتیها نیست. اما خیلی راحت انتقالیاش جور شد و ما به بوکان آمدیم. به طور معمولی، ایشان از صبح میرفتند و ساعت ۳ عصر برمیگشتند خانه. اما دوماه اغتشاشات صبح زود میرفتند تا ۱۲شب. زمان اغتشاشات، شهرما شاهین دژ آرام بود. اما بوکان خیلی شلوغ بود. البته من چندان جدی نمیگرفتم. دلم خیلی قرص بود که هیچ اتفاقی نمیافتد. هربار از خودش هم میپرسیدم میگفت چیزی نیست. یک سری جواناند که زیر فشار اقتصادی به خیابان آمدهاند. ما هم کاری نمیکنیم. میگفتم خب این جوری که نمیشود. اینها آنقدر آسیب میزنند و شما هیچ کاری نکنید.
گفت دستور داریم که فقط شهر را آرام نگه داریم. اما کاری با آنها نداشته باشیم. نهایتاً هم ایشان ۲۴ آبان سال گذشته به شهادت رسیدند.
