فکر نمیکردم محسن به شهادت برسد. البته سالهای سال که پسرم در بسیج حضور داشت، میشنیدم که همراه دیگر بسیجیها از شوق شهادت حرف میزنند و آرزو میکنند سعادت شهادت نصیبشان شود، اما فکرش را نمیکردم که پسرم اینطور در دل خاک وطن به دست افرادی که خودشان را هموطن ما معرفی میکنند، به شهادت برسد.
جوان آنلاین: شهید محسنحمیدی یکی از سه شهید شامگاه ۲۵ آبان سال ۱۴۰۱ در محله خانه اصفهان است که از سوی راکبان موتور سوار با سلاح جنگی مورد حمله قرار گرفتند و هر سه به شهادت رسیدند. در آن لحظات، محسن و چند بسیجی دیگر به همراه تعدادی از پرسنل نیروی انتظامی قصد باز کردن مسیر تردد مردم را داشتند که تیراندازی صورت میگیرد و محسن به همراه بسیجی شهید محمد حسین کریمی و سرهنگ شهید اسماعیل چراغی بر اثر اصابت گلوله مجروح میشوند. آن طور که شاهدان گفتهاند، محسن در مسیر بیمارستان به شهادت میرسد و سپس کریمی و چراغی نیز به او میپیوندند و آسمانی میشوند. در حالی که به تازگی سالگرد شهادت محسن حمیدی را پشت سرگذاشتهایم، در گفتگو با طیبه نصر اصفهانی، مادر و جواد حمیدی، برادر شهید نگاهی به زندگی و خاطرات این شهید مدافع امنیت انداختیم.
مادر شهید
آقا محسن چطور بچهای برای شما بود؟
پسرم زمان جنگ متولد شد. مرحوم همسرم قبل از تولد پسرمان به جبهه میرفت. یک مدتی پاسدار بود و چند باری هم به صورت بسیجی به جبهه رفته بود. این بچه از کودکی پای خاطرات جبهه پدرش مینشست و با روحیه بسیجی بزرگ شد. خیلی خوش اخلاق بود. اگر کسی از نزدیکان ناراحت بود، محسن با نگاه به چهره او متوجه ناراحتیاش میشد و سعی میکرد مشکل آن بنده خدا را رفع کند. بدون اینکه درخواستی از او شده باشد. خودش داوطلب میشد تا مشکل دیگران را حل کند. بعضی از دوستان محسن، برادرهایشان معتاد شده بودند. از محسن کمک میخواستند و او هم هر کاری از دستش برمیآمد برای ترک اعتیاد آنها انجام میداد. دست به خیر بود و کمک به مردم یکی از خصوصیات اخلاقی بارز پسرم بود.
اینطور که از صحبتهای شما برمیآید، پدر شهید رزمنده بودند و این موضوع هم در تربیت آقا محسن تأثیرگذار بود؟
بله، وقتی که همسرم از جبهه برمیگشت، محسن کودک مشتاقی بود که مینشست پای صحبتهای پدرش و با اصرار از او میخواست خاطرات جبهه را برایش تعریف کند. محسن وقتی که به دنیا آمد، مشکلات تنفسی (آسم) داشت. خیلی کوچک بود که ناگهان شبها حالش بد میشد و من هم دست تنها نمیدانستم چه کار کنم. همسرم آن زمان پاسدار بود. یا مأموریت میرفت یا در جبهه بود. گاهی ۴۰، ۵۰ روز از خانه دور بود. وقتی ایشان در پادگان یا محل کارش بود، چون در خانه تلفن نداشتیم، ناچار میشدم ساعت چهار یا پنج صبح از خانه بروم بیرون از کیوسک به همسرم زنگ بزنم تا صبح اول وقت برای محسن وقت دکتر بگیرد. زمان جنگ بود و امکانات کم. هر بار هم که همسرم از مأموریت به خانه برمیگشت، برای محسن از خاطراتش میگفت و همان طور که قبلاً عرض کردم، محسن هم مشتاقانه به آن خاطرات گوش میداد و از ماجراهای جبهه یا مأموریتهایش جویا میشد.
آقا محسن اولین فرزند شما بود؟
نه، خدا به من و همسرم سه پسر داده بود. محسن دومین فرزندم بود. یک پسر بزرگتر از محسن دارم و جواد چند سالی از محسن کوچکتر است. همسرم سال ۹۴ از دنیا رفت. محسن هم که سال گذشته به شهادت رسید.
