همان سال همراه شهیدان علی فصیحی، مجیدرستمی، حسنعلی هاشمپور و جانبازان حسین حیدری و سیدحسن طباطبایی یک گروه تشکیل دادیم که برای جبهه ثبت نام کنیم. اما به خاطر کمی سن و کوتاهی قامت، ما را ثبت نام نکردند. گفتند باید حداقل ۱۶ ساله باشید تا ثبتنام شوید
جوان آنلاین: علی حیدری دستجردی از جانبازان دوران دفاع مقدس است که همزمان با شروع جنگ تحمیلی در حالی که نوجوانی ۱۲ – ۱۱ ساله بود، همراه دوستان و همکلاسیهایش از روستای دستجرد اصفهان، گروهی راهاندازی میکنند تا به جبهه بروند. آن زمان همگی کلاس پنجم ابتدایی بودند و اجازه اعزام نگرفتند. اما کمی بعد دوباره سعی کردند و نهایتاً توانستند خودشان را به مناطق عملیاتی برسانند. از گروه کوچکی که علی و دوستانش تشکیل داده بودند، دو نفر در دومین اعزامشان به شهادت رسیدند و علی هم جانباز شد. گفتوگوی ما با این رزمنده پیرامون خاطرات و رویدادهای روزهای اول جنگ تحمیلی را در ادامه میخوانید.
چه شد تصمیم اعزام به جبهه گرفتید و چگونه توانستید راهی جبهه شوید؟
من متولد سال ۱۳۴۸ در روستای دستجرد اصفهان هستم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که جنگ شروع شد. همان سال همراه شهیدان علی فصیحی، مجیدرستمی، حسنعلی هاشمپور و جانبازان حسین حیدری و سیدحسن طباطبایی یک گروه تشکیل دادیم که برای جبهه ثبت نام کنیم. اما به خاطر کمی سن و کوتاهی قامت، ما را ثبت نام نکردند. گفتند باید حداقل ۱۶ ساله باشید تا ثبتنام شوید. ما هم که بچه انقلابی بودیم، دوست داشتیم در جبهه خدمت کنیم برای همین با این حرف کوتاه نیامدیم. برای این کار کفش پاشنهبلند مردانه تهیه کردم و برای اینکه مشخص نشود کفش پاشنه بلند پوشیدهام، شلوار برادر بزرگترم را پوشیدم که روی کفشها را بپوشاند و پیدا نباشد. وقتی به بسیج شهید مطهری رفتیم دیدیم خطی روی دیوار کشیده بودند. هر کس قدش به خط میرسید، ثبت نام میشد و هر کس قدش کوتاهتر بود ردش میکردند. ما هم به نوبت رفتیم کنار خط ایستادیم. شهید علی فصیحی، چون سنش کم بود، شناسنامه یکی از دوستانش را آورده بود تا بتواند ثبت نام کند. بعضی بچهها هم در شناسنامهشان دست برده بودند. شناسنامههای قدیم عکسدار نبود، به خاطر همین کسی نمیفهمید شناسنامه متعلق به دارنده آن نیست. پس از ثبت نام ۱۷ روز در پادگان غدیر اصفهان آموزش نظامی سختی دیدیم. به قدری دوران آموزش سخت بود که از ۷۰۰ نفر نیرو حدود ۳۰۰ نفر ریزش کردند. یادم است شهید علی فصیحی پاهایش حساس بود و درون چکمه تاولهای بزرگی میزد و شب که میشد، ما تاولهای پاهایش را میچیدیم و نمیدانستیم باید چکار کنیم که تاولها از بین بروند. به خاطر همین فقط میچیدیم که صبح دوباره بتواند چکمههایش را بپوشد و پایش درون چکمه برود.
چه طور خانوادهتان راضی به رفتن شما در آن سن و سال کم شدند؟
ما وقتی به آموزش رفتیم، ماجرا را از خانوادههایمان پنهان کردیم. به پدرم گفتم همراه دوستانم برای چند روز به اصفهان میروم و برمیگردم. دوستانم هم همین را گفته بودند. بعد از اینکه آموزش تمام شد به ما گفتند بروید از والدینتان رضایتنامه بگیرید و بیاورید. اگر کسی هم با شناسنامه دیگران ثبت نام کرده، برود و با شناسنامه خودش برگردد، چون اگر به جبهه بروید و شهید شوید، مجبوریم پیکرتان را تحویل همان خانواده که با شناسنامهاش ثبت نام کردید بدهیم. برای خانوادههایتان دردسر میشود. بعد از پایان آموزش پیش خودمان گفتیم چطور برویم رضایت والدینمان را بگیریم؟ به فکرمان رسید خودمان برای همدیگر رضایتنامه بنویسیم و انگشت بزنیم. اصلاً ترسی از اینکار نداشتیم، چون مطمئن بودیم پدرانمان به اصفهان نمیآیند که بفهمند ماجرا از چه قرار است. بعد گفتند باید مهر شورا هم پای ورقه رضایتنامه باشد. آنجا بود که با مشکل تازهای مواجه شدیم. بعد از اینکه با هم مشورت کردیم به در خانه رئیس شورا رفتیم. وقتی در زدیم یکی از بستگانش دم درآمد و گفت که رئیس شورا به اصفهان رفته است. علت حضورمان را برایش توضیح دادیم و خواستیم مُهر شورا را پای ورقههای رضایتنامههایمان بزند. او هم داخل خانه رفت و مهر شورا را آورد و این کار را انجام داد.
بعد از مُهر شدن رضایتنامه اعزام شدید؟
بله، البته شهید علی فصیحی در آن اعزام نتوانست همراه ما بیاید. همان طور که گفتم او با شناسنامه فرد دیگری آموزش دیده بود. وقتی رضایتنامههایمان را تحویل دادیم، علی به آنها گفت که با شناسنامه فرد دیگری ثبت نام کرده است و بعد شناسنامه خودش را داد، اما مانع اعزامش شدند. من و شهیدان مجیدرستمی، عبدالحمید حیدری، حسنعلی هاشمپور و جانباز حسین حیدری و سیدحسن طباطبایی به کردستان اعزام شدیم و چهار ماه در مریوان ماندیم.
