ما تا ۱۰ سال منتظر محمدعلی بودیم. تصورمان این بود که برادرم به اسارت درآمده است. برای همین به انتظارش ماندیم تا برگردد. ۱۰ سال از آن زمان گذشته بود که به ما خبر دادند بقایای پیکرش در تفحص پیدا شده است. پارههای استخوان همراه پلاکش به وطن بازگشت
جوان آنلاین: شهید محمدعلی هاشمپور دستجردی از نوجوانان شهید هشت سال دفاع مقدس بود که همزمان با وقوع جنگ تحمیلی همراه دوستان نوجوانش خود را به جبهه رساند. او و دوستانش به عهدی که برای دفاع از اسلام بسته بودند عمل کردند. به طوری که بیشتر اعضای گروهشان موفق شدند نامشان را در لیست شهدا ثبت کنند. آن چه در ادامه میآید گفتوگوی ما با حسنعلی هاشمپور، برادر شهید است.
روستای دستجرد شهدای بسیاری دارد، فضای این روستا چطور بود که این همه شهید دارد؟
این روستا مردم مذهبی و انقلابی دارد. به همین خاطر بسیاری از جوانهای این روستا در دوران دفاع مقدس به جبهه میرفتند. پدر و مادرمان هر دو اهل این روستا و یک محله بودند. همین همسایگی هم باعث وصلتشان شد. ابتدا خدواند به آنها سه فرزند عطا کرد. از آنجا که دوران طاغوت هیچگونه امکانات درمانی در روستاها وجود نداشت، هر سه فوت شدند. سال ۱۳۴۸ محمدعلی متولد شد. هنگام تولد محمدعلی، پدر و مادرم او را نذر امام رضا (ع) کردند. آن زمان بسیاری از نوزادان به خاطر بیماریهایی که الان به راحتی درمان میشوند، فوت میشدند و این طور نبود که بشود طفل را به راحتی به مرکز درمانی رساند. بعد از آن خداوند دو پسر و سه خواهر دیگر عطا کرد که محمد علی به شهادت رسید.
شهید از دوران نوجوانی به جبهه رفته بود؟
بله، برادرم ابتدا دوران ابتدایی را در دستجرد گذراند و بعد دوران راهنمایی را هم در مدرسه شهید حسن احمدی درس میخواند که جنگ تحمیلی شروع شد. از اینجا به بعد برادرم همراه دوستانش به جبهه رفت.
حلقه دوستانش چطور بچههایی بودند؟
آن سالها مثل الان نبود که هر خانواده یک یا دو بچه داشته باشد. معمولاً خانوادهها پرجمعیت بودند و فضای تفریح مناسب هم داشتند. خوشبختانه فضای دستجرد همیشه فضای مذهبی و انقلاب بود و این موضوع قدمت زیادی داشت. محمدعلی و دوستانش هم از بزرگترها یاد گرفته بودند و در حلقههای مذهبی شرکت میکردند. همین طور در کارهای کشاورزی به بزرگترها و خانوادههایشان کمک میکردند. وقتی حرکتهای انقلاب شکل گرفت محمدعلی و دوستانش هم شروع به فعالیتهای انقلاب کردند و شبها با پرسه در کوچهها شعار نویسی میکردند. بیشتر شعارشان «مرگ بر شاه» بود که کلمه شاه را برعکس مینوشتند. این شعارها تا سالها بعد از جنگ هنوز روی دیوارهای روستا بود. اما متأسفانه بعدها از بین رفت. عکسهای امام یا اعلامیههایی هم که در دستجرد پخش میشد از کانال شهید محمد کرمی به بچهها میرسید. آنها بعد از گرفتن اعلامیهها آن را پخش میکردند. محمدعلی به ما میگفت که شهید محمد کرمی خیلی به آنها سفارش کرده که کسی متوجه نشود عکس و اعلامیهها از کجا میرسد. عکس معروفی که محمدعلی پخش میکرد همان عکسی بود که از پاریس فرستاده بودند. در این عکس، امام خمینی وسط یک چارچوب در ایستاده بود و خیلی عکس زیبایی بود.
وقتی جنگ شروع شد محمدعلی چند ساله بود و چه احساسی داشت؟
آن زمان محمدعلی نوجوانی ۱۱ ساله بود. وقتی جنگ شروع شد شور و اشتیاق زیادی بین نوجوانان و جوانان دستجرد برای اعزام به جبهه ایجاد شده بود. محمدعلی با وجود اینکه سن کمی داشت، اما اشتیاق رفتن به جبهه او را رها نمیکرد. او به حال کسانی که برای رفتن به جبهه آماده میشدند غبطه میخورد. جثه کوچکی هم داشت و میدانست که سن او کم است و جثهاش کوچک، برای همین امکان اعزام به جبهه وجود ندارد. برای همین اولین کارش این بود که به سراغ شناسنامهاش برود تا با دستکاری در آن، مشکل سنیاش را حل کند. این کار را خیلی از نوجوانان انجام میداند و این طور خودشان را به جبهه میرساندند. از طرف دیگر بسیج هم تشکیل شده بود و در دستجرد به سرعت مورد اقبال همه قرار گرفت. همه از نوجوان، جوان و پیر به عضویت بسیج درآمدند تا راهی جبهه شوند.
