گروه دانشگاه «خبرگزاری دانشجو»، یادداشت دانشجویی*؛ وارد خانه شان که شدیم صدای شیونِ نازدخترکان چهل و پنجاه ساله آن خدا بیامرز گام های صوتی را یکی پس از دیگری میپیمود و به قول هم میهنان تهرانی دل آدم را ریش میکرد.
میت را دیدم که مغسول و مکفون و مسدور و مکفور (به معنای سدر و کافور زده!) در میانه جمع آرمیده بود. چشمان نیمه باز آن بیچاره منتظر بود تا ما بقی اقوام هم از راه برسند و مراسم با شکوه تشییع جنازه از در خانه تا آمبولانس نعش کش را با آداب و رسوم خاص خودش آغاز کنند.
چند نفر از حضار، نهایت حُسن سوء استفاده از وقت را برده، فرصت را غنیمت شمرده سیگار های خود را روشن کردند تا آن مرحومه هم در آخرین ساعات حضورش در طبقات فوقانی زمین حالی ببرد و دودی بگیرد. از خانه بیرون آمدم تا نفسی تازه کنم.
