حضور بابای شهیدم همیشه در زندگیمان مشهود است و به او متوسل میشویم. بابا با وجود چند فرزند، برای رفتن به جبهه مانعی نمیدید و به فرمان امام خمینی لبیک گفت. مانند مردان شجاع این سرزمین برای حفظ و حراست از خاک، ناموس و دین از همه زندگیاش گذشت
جوان آنلاین: «بنده خود را لایق نمیدانم که سرباز اسلام، قرآن و امام زمان (عج) باشم، ولی وظیفهام ایجاب میکند که به جبهه بروم و به وظیفه خود عمل کنم. چون مرجع تقلید و رهبرم فرمان داده که تکلیف شرعی است. پس باید به تکلیف عمل کرد. هر کس عمل نکند معصیت کرده است.» آنچه خواندید بخشی از وصیتنامه شهید محمد دهقانی است که سال ۱۳۳۱ در روستای دودو از توابع شهرستان میناب استان هرمزگان به دنیا آمد. او جزو نیروهای زبده اطلاعاتی بود و مسافرتهای زیادی به کشورهای حاشیه خلیج فارس داشت و به هفت زبان دنیا مسلط بود. در غواصی مهارت خاصی داشت و شاعر بود. شهید دهقانی در قسمتهای مختلف سپاه خدمت کرد، اما با لباس بسیجی در جبهه حضور یافت و عاقبت در روز ۱۴ اسفند ۱۳۶۵ بر اثر اصابت ترکش به سینه، سر و هر دو دست، در منطقه شلمچه به شهادت رسید و پیکرش در گلزار شهدای بندرعباس به خاک سپرده شد. آنچه میخوانید حاصل همکلامی ما با شریفه دودساز، همسر و معصومه دهقانی، دختر شهید است.
یکساله بودم که بابا شهید شد
وقتی از دختر شهید پرسیدم چه موقعی بیشتر نبود پدر را احساس کردید و دوست داشتید کنارتان باشد، با بغض گفت: «من سال ۱۳۶۴ به دنیا آمدم و یکساله بودم که بابا در سال ۶۵ شهید شد. هر چه از بابا شنیدم از دیگران است. از وقتی یادم میآید میدانستم پدرم شهید شده است. حس دلتنگی نداشتم، چون اصلاً پدرم یادم نمیآید. بیشتر کمبود حضور او و جای خالیاش را احساس میکردم. اصلاً نمیدانستم پدر داشتن چطوری است! هر جا که پدری کنار بچهاش بود، من احساس کمبود پدر داشتم. بیشتر از همه وقتی اذیت میشدم که از مدرسه تعطیل میشدیم. همه باباها دنبال بچهها میآمدند. آن لحظات حال خوبی نداشتم! این کمبود همیشه با من بود. از زمان کودکی، مراسم خواستگاری و حتی دانشگاه رفتن، هرجا که باید پدر باشد کمبود حضورش را حس میکردم.»
دختر شهید در ادامه بیان داشت: «البته مادرم خیلی تلاش کرد برای من هم پدر باشد و هم مادر، ولی وقتی حرفش پیش میآید دوباره آن حس یتیمی برمیگردد. شهدا حضور جسمی ندارند، اما هر جا نیاز به کمکشان باشد حضور دارند. پدربزرگم قبل از پدرم از دنیا رفت. پدرم برادری هم نداشت. با حمایت مالی بنیاد شهید زندگیمان میگذشت. پدربزرگ مادری و داییهایم هم کمک میکردند. بیشتر خاطرات کودکی در خانواده مادریام گذشت.»
به نماز بسیار اهمیت میداد
دختر شهید در باره خصوصیات اخلاقی بابا گفت: «آن طور که از اطرافیان در مورد پدرم شنیدم، او خیلی مؤمن، اهل نماز، قرآن و مردمدار بود. فامیلها از میناب به بندرعباس میآمدند و در خانه ما همیشه به رویشان باز بود. بابا همه جا برای دید و بازدید و صله رحم میرفت. به همه فامیل سر میزد. دستگیر و حامی دیگران بود. میگفت هیچ وقت نباید خانه ما خالی از میهمان باشد. هوای همسایهها را خیلی داشت. همیشه خانواده را دور هم جمع میکرد. جزو مؤسسان مسجد آزادی بندرعباس بود.»
وی افزود: «پدرم تک پسر بود و سه خواهر داشت. پدربزرگم قبل از شهادت بابا از دنیا رفته بود و مادربزرگم حدود ۱۰ سال پیش مرحوم شد. مادرم سال ۱۳۶۰ با پدرم ازدواج کرد و خدا به آنها سه فرزند داد. چیزهایی که من از دیگران شنیدم بابا مشاغل متفاوتی داشت. مدتی پاسدار بود، مدتی روی کشتی کار میکرد و سفرهای دریایی میرفت. در غواصی ماهر بود و در رود اروند که به رودخانه وحشی معروف است، ماهی صید میکرد. وقتی بابا شهید شد به عنوان بسیجی داوطلبانه به جبهه رفته بود. شنیدم نیروی زبده اطلاعاتی بود.»
هنوز حضور بابا را احساس میکنیم
دختر شهید از حضور پدر در لحظههای زندگیاش گفت: «حضور بابای شهیدم همیشه در زندگیمان مشهود است و به او متوسل میشویم. بابا با وجود چند فرزند، برای رفتن به جبهه مانعی ندید و به فرمان امام خمینی لبیک گفت. مانند مردان شجاع این سرزمین برای حفظ و حراست از خاک و ناموس و دین از همه زندگیاش گذشت و به تبعیت از امام حسین (ع) به جهاد مقابل کفر رفت.»
