«شهید ماشاءالله راحمی» باعث شد که به جبهه بروم. ایشان در زمان شاه از دانشجویان انقلابی بود. زمانی که حضرتامام به ایران آمدند، ماشاءالله در کمیته استقبال از امام بود. او از ما سنش بیشتر بود. بچه محل بودیم و زمانی که به جبهه رفت، از آنجا برای من نامه مینوشت تا برای همکلاسیهایم در مدرسه بخوانم
جوان آنلاین: جانباز حاجعلی سنائی وقتی که وارد عملیات الیبیتالمقدس یا همان آزادی خرمشهر شد، نوجوانی ۱۶ساله بود. ۱۷ اردیبهشت سال ۶۱ در جریان مرحله دوم همین عملیات دست راستش به شدت آسیب دید و به پشت جبهه منتقل شد. زمانی که در بیمارستان شرکت نفت تهران خبر آزادی خرمشهر را شنید، پزشکان دست راستش را از زیر آرنج قطع کرده بودند. او با همان حال کنار پنجره اتاق محل بستریاش ایستاد و نظارهگر خوشحالی مردمی شد که در میدان فردوسی مشغول شادی بودند. خرمشهر آزاد شده بود به برکت خونهایی که در این راه به زمین ریخت. خرمشهر آزاد شده بود به بهای دست قطع شده نوجوانی که از پنجره بیمارستان شادی مردم را تماشا میکرد. خرمشهر آزاد شده بود…
متولد چه سالی هستید آقایسنائی، از چه خطه کشورمان به جبهههای جنگ رفتید؟
من متولد سال ۱۳۴۵ در نوشآباد کاشان هستم. تاریخ تولدم اول فروردین است. نوش آباد قبلاً یک روستا بود که الان تبدیل به شهر شده است. سال ۶۰ زمانی که ۱۵ سال داشتم به جبهه رفتم. گروه اعزام کننده ما فدائیان اسلام بود. آن زمان هنوز بسیج به شکل سازمان یافته اعزام نداشت؛ لذا ما از طریق گروه فدائیان اسلام به جبهه آبادان رفتیم.
این گروه به فرماندهی شهید سیدمجتبی هاشمی اولین بار از تهران به جبهه رفته بودند، چطور رزمنده فدائیان اسلام شدید؟
ماجرایش برمیگردد به دوست شهیدی که واسطه این حضور شد «شهید ماشاءالله راحمی» باعث شد که من به جبهه بروم. ایشان در زمان شاه از دانشجویان انقلابی بود. در جریان مبارزات ضد رژیم طاغوت در تهران حضور داشت. زمانی که حضرت امام به ایران آمدند، ماشاءالله در کمیته استقبال از امام بود. خلاصه که از آن جوانهای انقلابی تمام عیار به شمار میرفت. او از ما سنش بیشتر بود. بچه محل بودیم و زمانی که به جبهه رفت، از آنجا برای من نامه مینوشت تا برای همکلاسیهایم در مدرسه بخوانم. اوایل شروع دفاع مقدس، من در دوره راهنمایی درس میخواندم. حرفهای ماشاءالله از جبهه خیلی روی ما تأثیر میگذاشت. اواخر سال۵۹ خبر رسید که او در جبهه آبادان به شهادت رسیده است. من تصمیم گرفتم هرطور شده به جبهه بروم و نگذارم که اسلحه ماشاءالله روی زمین بماند. شهید راحمی از طرف گروه فدائیاناسلام به جبهه اعزام شده بود. شهادتش راهگشای ما به سوی جبههها شد. نهایتاً سال ۶۰ از طریق گروه فدائیان اسلام به جبهه رفتیم. در خط ذوالفقاریه مستقر شدیم و اتفاقاً من با همان مسلسل ژ.۳ای کار میکردم که یادگاری شهید ماشاءالله راحمی بود.
یعنی نه فقط به شکل استعاره که در واقعیت هم نگذاشتید اسلحه او روی زمین بماند.
بله، سعی ما همین بود. نه تنها من، بلکه خیلی از جوانها و نوجوانهایی که آن زمان به جبهه میرفتند، برای دفاع از کشور و اعتقاداتشان میرفتند و نمیگذاشتند اسلحه دوست شهیدشان به زمین بیفتد. مسلسل ژ.۳ ماشاءالله راحمی هم در همان جبههای که حضور داشت (آبادان) باقی مانده بود و خواست خدا بود که سلاح او نصیب من شود. هر بار که چند گلوله با این اسلحه شلیک میکردم، گیر میکرد. دوباره باز و تمیزش میکردیم و باز با آن به سمت دشمن شلیک میکردم. بچهها میگفتند اینقدر با این مسلسل شلیک نکن، بعثیها گرایت را میگیرند. اما من میگفتم اینجا آمدهایم که با دشمن بجنگیم و راه شهدایی مثل ماشاءالله را ادامه بدهیم. جنگ همین چیزها را دارد و نباید بترسیم.
زمان اعزامتان ۱۵ سال داشتید، چطور خانواده راضی به رفتنتان شدند؟
پدرم خدابیامرز اجازه نمیداد بروم. بار اول که به همراه تعدادی از بچههای نوشآباد میخواستیم به جبهه برویم، خوب یادم است که پشت یک پیکانوانت نشسته بودیم. باید اول به کاشان و بعد قم و نهایتاً از آنجا به سمت اهواز میرفتیم. اما درست لحظهای که وانت میخواست حرکت کند، پدرم آمد دستم را گرفت و پیادهام کرد. سن کمی داشتم و زدم زیر گریه. خیلی اصرار کردم تا عاقبت قانع شد. یکی از دوستان پدرم به نام «حاج ماشاءالله مهماننواز» که برادر دو شهید هم است، در جمع اعزامیها بود. ایشان در کاشان مغازه لباسدوزی داشت و خیلی از اهالی منطقه او را میشناختند. پدرم هم به این واسطه، حاج ماشاءالله مهماننواز را میشناخت. من را به او سپرد و گفت: «علی را اول به خدا، بعد به تو میسپارم» آقای مهماننواز و خانوادهاش در منطقه ما مورد احترام بودند. هم خود حاجماشاءالله و هم برادرانش که دو نفرشان در دفاعمقدس به شهادت رسیدند، جزو رزمندههای باسابقه جنگ بودند. وجود او و اینکه پدرم من را به حاجماشاءالله سپرد مزید برعلت شد تا اجازه بدهد به جبهه بروم.
عملیات الیبیتالمقدس اولین عملیاتی بود که در آن شرکت کردید؟
قبل از آن در عملیات طریقالقدس که آزادسازی بستان بود، شرکت داشتم. در طریقالقدس نیروی عادی بودم. اما در عملیات الیبیتالمقدس بیسیمچی گروهانمان شدم.
