چون سر و صورت همسرم کاملاً سوخته بود، میگفتند در اتاقهای مجاور سردخانه بیماران حضور دارند و امکان دارد شما با دیدن پیکر شهید شیون کنید و بیمارها اذیت شوند. اما من اصرار کردم و از خدا هم خواستم که به من قدرت بدهد با پیکر سوخته او با صلابت روبهرو شوم. خدا هم این قدرت را به من داد
جوان آنلاین: نحوه شهادت «موسی پرتابیان» از رزمندگان جهاد سازندگی بسیار دلخراش بود. مرداد ۱۳۶۶ وقتی او و یکی از همرزمانش برای انجام مأموریت جهادی از سقز به سمت بانه در حرکت بودند، ضد انقلاب در میانه راه برای آنها کمین میگذارند و پس از دستگیریشان، دستهای هر دو نفر را میبندند و با ریختن مواد آتشزا روی آنها، موسی و همرزمش را زنده میسوزانند و به شهادت میرسانند. سالروز شهادت موسی پرتابیان ۱۲ مرداد ماه بود. اما تماس با «سرور شمشکی» همسر ایشان مقدر نشد تا این گفتگو چند روز پس از سالگرد شهید پرتابیان تقدیم حضورتان شود. موسی پرتابیان در هنگام شهادت ۳۴ سال داشت و دارای سه فرزند، دختر ۹ ساله، هفتساله و یکونیم ساله بود.
چطور همسفر زندگی یک شهید شدید؟
سال ۱۳۵۳ برای اولین بار نام شهیدموسی پرتابیان به زندگی من ورود کرد. من زاده روستای شمشک و ساکن آنجا بودم و آقا موسی هم برای کارش در نزدیکی ما، خانهای را اجاره کرده بود و همسایهمان شد. ایشان آنموقع در شرکت آ. اس. پ مشغول بود. زمستانها در تهران بود و تابستانها به شمشک میآمد. به اتفاق دو، سه نفر از همکارانش خانهای در محله ما اجاره کرده بودند. از همین طریق ایشان من را دید و به خواستگاریام آمد. ولی خانوادهام به خاطر نداشتن شناخت از آقا موسی، راضی به این وصلت نبودند. خانواده شهید هم خیلی تمایل نداشتند، ولی مشکل اصلی از طرف خانواده من بود. محیط روستای ما کوچک بود و پدرومادرم دوست نداشتند من را به کسی که نمیشناختند بدهند. به هرحال این قضیه خواستگاری تا آنجا ادامه پیدا کرد که نهایتاً خانوادهام راضی شدند و من و آقا موسی سال ۵۶ ازدواج کردیم.
شهید پرتابیان را به عنوان مرد خانهتان چطور آدمی شناختید؟
ایشان یک جوان مذهبی، میهمان نواز، شوخ طبع و مردمدار بود. اخلاق خیلی خوبی داشت و خانواده من بعد از ازدواجمان، او را بیشتر از من دوست داشتند! ما بعد از ازدواج به تهران آمدیم و مستأجر خانه برادرم در خیابان پیروزی شدیم. کمی بعد قضیه انقلاب پیش آمد و آقا موسی به همراه پسردایی من و دیگر فامیلها که اغلب در همان خیابان پیروزی زندگی میکردند، وارد فعالیتهای انقلابی شدند و در تظاهرات شرکت میکردند. چند روز مانده به ۲۲ بهمن و سقوط رژیم شاه، در خیابان پیروزی و محله نیروی هوایی درگیریهای زیادی بین مردم و گاردیها پیش آمد. همسرم تعریف میکرد که همان روزها یک گاردی به سمت ایشان شلیک میکند. آقا موسی پشت دیواری پناه میگیرد و ناگهان تیراندازی مأمور قطع میشود. ایشان نگاه میکند و میبیند که اسحله گاردی گلوله تمام کرده و مشغول پرکردن خشاب است. آقا موسی از همین فرصت استفاده میکند و گاردی را میگیرد. بعد همه مردم میریزند و مأمور دستگیر شده را برای تعیین تکلیفش پیش مرحوم طالقانی میبرند.
از شهید چند فرزند دارید؟
از زندگی حدوداً ۱۰ ساله ما سه فرزند به یادگار مانده است. اولین فرزندم یکسال بعد از ازدواجمان به دنیا آمد. بعد خدا دو دختر دیگر به ما داد. موقع شهادت پدرشان زهرا ۹ساله، مریم هفت ساله و مرضیه یکونیم ساله بود.
