
به گزارش مجله خبری نگار، روزهای فلاکت بار تلخکامیهای من از زمانی آغاز شد که شانزدهمین بهار زندگی را میگذراندم. پدرم اوضاع اقتصادی خوبی داشت و من در اوج هیجانات و آرزوهای دست نیافتنی دوران نوجوانی قرار داشتم که روزی به طور اتفاقی یکی از دوستان نزدیک پدرم را هنگام بازگشت از مدرسه دیدم. او مقابل من پدال ترمز خودروی خارجی اش را فشرد و از من خواست تا سوار شوم. ابتدا تعارف کردم که خودم میروم، اما با اصرار «قدرت» سوار شدم چرا که او را جوان مورد اعتماد پدرم میدانستم، اما ناگهان احساس کردم «قدرت» وارد مسیر دیگری شد و به سمت خانه ما نمیرود! هنگامی که با اعتراض چشمان حیرت انگیز من روبه رو شد، با لبخندی محبت آمیز گفت:هدیهای برای تولد پدرت خریدهام که باید سر راه آن را برداریم، بعد به خانه شما برویم که پدرت را غافلگیر کنم! اگر چه خوب میدانستم که تاریخ تولد پدرم ۸ روز دیگر است، اما در کمال ناباوری و ساده لوحی پذیرفتم چرا که جذب رفتارهای مهرآمیزش شده بودم.
