این فصل از زندگی همسران شهدا شاید تلخترین بخش زندگی مشترکشان باشد. محدثهسادات موسوی از این لحظه تلخ روایت میکند: من چند ساعت قبل از شهادت آقا میلاد با او تماس گرفتم. او میان صحبتهایمان به من گفت: باید بروم و اگر کارم تمام شد، مجدداً با شما تماس میگیرم. چند ساعتی گذشت و خبری از میلاد نشد. پدرم مشغول نگاهکردن اخبار بود. بعد من را صدا کرد و گفت: دخترم بیا ببین اخبار چه میگوید؟! گویا در آن شهری که میلاد حضور دارد، حادثهای رخ داده!
جوان آنلاین: «هر وقت مینشستیم و صحبت از شهادت میشد، او از این خواسته قلبیاش حرف میزد. میگفتم شهادت که بهترین عاقبتبخیری است، اما دعا میکنم خدا به این زودیها نصیبتان نکند، شما باید بمانید و خدمت کنید. باید اهدافی را که دارید به سرانجام برسانید و بعد به شهادت فکر کنید. انشاءالله عاقبتتان ختم به شهادت شود و به آرزوی قلبیتان برسید.» اینها بخشهایی از روایتهای محدثهسادات موسوی همسر شهید میلاد بیدی است؛ کسی که در همه مأموریتها همسرش را به حضرت زینب (س) میسپرد تا او محافظ سربازش باشد. اما خدا برای آقا میلاد سرنوشت دیگری رقم زد و او در ۹مرداد۱۴۰۳ در پی حمله جنگندههای رژیمصهیونیستی به ضاحیه در جنوب بیروت، به منظور ترور فؤاد شکر یکی از فرماندهان ارشد حزبالله لبنان، به آرزوی دیرینه و قلبیاش که شهادت بود، رسید. پاسدار میلاد بیدی، مدافع حرم و یکی از مستشاران نظامی کشورمان و از رشدیافتگان مکتب حاجقاسم سلیمانی در عرصه جهاد بود؛ جوان دهه هفتادی که ولایتمداریاش زبانزد همه بود.
شهید سیدعلی کشمیری و شهید عباس صانعی
محدثهسادات موسوی همسر شهید میلاد بیدی ۲۴سال سن دارد. او از فصل آشناییاش با شهید اینگونه روایت میکند و میگوید: «آشنایی و ازدواج من و آقا میلاد کاملاً سنتی بود. او با برادرم همسن بود و از دوران کودکی و ورودشان به مهدکودک باهم دوست بودند و به واسطه همین دوستی، مادرمن و مادر آقا میلاد باهم ارتباط گرفتند، اما چند سالی از هم دور بودند و برحسب یک اتفاق همدیگر را دیدند و مجدداً این ارتباط و رفت و آمد شروع شد و نهایتاً رفاقت برادرم با آقا میلاد باعث آشنایی و ازدواج ما شد. میلاد زمانی که به خواستگاری من آمد، پاسدار بود. من از همان دوران کودکی با فضای جبهه و جهاد آشنا بودم. پدرم جانباز جنگ تحمیلی است. عمو و دایی من از شهدای دوران دفاع مقدس هستند. عمویم شهید سید علی کشمیری در کردستان به شهادت رسید و داییام شهید عباس صانعی در فکه. زمانی که پای صحبتهای آقا میلاد نشستم، همان ابتدا از شغلش برایم گفت، از هدفی که دارد و از مسیری که در آن گام برداشته است، او از نبودنهایش هم گفت، از مأموریتهای سخت و طولانیاش در داخل و خارج از کشور. من همه را با جان و دل شنیدم، بعد به من توصیه کرد بروم و خوب فکر کنم. گفت: این مسیر جانبازی دارد، شهادت دارد… من هم پذیرفتم تا با او همراه شوم. او غیرتمند بود و همه زندگیاش را مدیون اهل بیت (ع) میدانست. من همه شرایطش را پذیرفتم و همراهش شدم. ۲۱ فروردین ماه سال ۱۳۹۸ زندگی مشترکمان آغاز شد. همه زندگی من و آقا میلاد پنج سال بیشتر طول نکشید. من در این پنج سال زندگی خوب و شادی را در کنارش گذراندم. او همراه و همسنگر خوبی برایم بود. همه خوبیهایش امروز مرا دلتنگ و دلتنگتر میکند.»
دلبسته حضرت آقا بود
