احمد یک روز خدمت مادر میرسد و میگوید که تصمیم دارم به جبهه بروم. مقداری پول بدهید تا بروم عکاسی نزدیک خانه و عکس بگیرم. مادر همانجا مخالفت خودش را با احمد اعلام میکند و اجازه نمیدهد که احمد به جبهه برود. مادر به احمد میگوید: راضی نیستم. اجازه نمیدهم بروی! مگر اینکه پدرت اجازه بدهد. ابتدا باید رضایت پدرت را جلب کنی. احمد که میبیند پولی برای گرفتن عکس ندارد، نان خشکهایی که مادر کنار حیاط خانه جمع کرده بود را میبرد و میفروشد. او با پولی که از فروش نان خشکها به دست آورده بود به عکاسی میرود و عکس جبههاش را میگیرد
شهیدانه زیستند تا به شهادت دست یافتند
احمد یک روز خدمت مادر میرسد و میگوید که تصمیم دارم به جبهه بروم. مقداری پول بدهید تا بروم عکاسی نزدیک خانه و عکس بگیرم. مادر همانجا مخالفت خودش را با احمد اعلام میکند و اجازه نمیدهد که احمد به جبهه برود. مادر به احمد میگوید: راضی نیستم. اجازه نمیدهم بروی! مگر اینکه پدرت اجازه بدهد. ابتدا باید رضایت پدرت را جلب کنی. احمد که میبیند پولی برای گرفتن عکس ندارد، نان خشکهایی که مادر کنار حیاط خانه جمع کرده بود را میبرد و میفروشد. او با پولی که از فروش نان خشکها به دست آورده بود به عکاسی میرود و عکس جبههاش را میگیرد
