پارتی بازی برادرانه برای جبهه رفتن و شهید شدن!

ابوالفضل پیش من آمده بود تا برای رفتن به جبهه برایش پارتی بازی کنم. در قرعه‌کشی پادگان امام حسین (ع) قرعه جبهه رفتن به نامش نیفتاده بود و اصرار داشت حتماً اعزام شود. آن زمان آقای بنی احمد فرمانده پادگان امام حسین (ع) بود و، چون با ایشان سابقه دوستی داشتم، ابوالفضل می‌خواست به بنی احمد زنگ بزنم و برایش پارتی بازی کنم تا بتواند اعزام شود!

ابوالفضل پیش من آمده بود تا برای رفتن به جبهه برایش پارتی بازی کنم. در قرعه‌کشی پادگان امام حسین (ع) قرعه جبهه رفتن به نامش نیفتاده بود و اصرار داشت حتماً اعزام شود. آن زمان آقای بنی احمد فرمانده پادگان امام حسین (ع) بود و، چون با ایشان سابقه دوستی داشتم، ابوالفضل می‌خواست به بنی احمد زنگ بزنم و برایش پارتی بازی کنم تا بتواند اعزام شود!

جوان آنلاین:‌برادران شهید ابوالفضل و رضا شفیعی از یک خانواده پرجمعیت با هفت برادر و سه خواهر بودند. زمان عملیات الی‌بیت‌المقدس در خرداد ۱۳۶۱، شش برادر از هفت برادر در جبهه حضور داشتند و یکی از آن‌ها (محمد ابراهیم) به دلیل مجروحیتی که در مناطق عملیاتی غرب کشور برداشته بود، موقتاً به تهران برگشت. محمدابراهیم شفیعی که در گفتگو با ما راوی برادران شهیدش شد، می‌گوید: «وقتی به تهران برگشتم رفتم دیدن پدرم که سرطان داشت و به شدت بیمار بود. پدر تا مرا دید گفت تو چرا اینجایی؟ حضرت امام گفته‌اند هر کس توان دارد باید به جبهه برود. مادرم گفت چه کارش داری؟ شش تا پسرمان جبهه هستند و این یکی که برگشته مجروح است، اما پدر اصرار داشت من هم باید به جبهه برگردم. چنین روحیه‌ای داشت.» گفت‌وگوی جوان با این رزمنده دفاع مقدس را پیرامون برادران شهیدش ابوالفضل و رضا شفیعی پیش‌رو دارید. 

گویا خانواده پرجمعیتی داشتید، چند فرزند بودید و کدام محله زندگی می‌کردید؟
ما اصالتاً اهل نیستانک از توابع نائین هستیم. بعد‌ها به تهران آمدیم و در محله وحیدیه، میدان تسلیحات، کنار مسجد جامع فاطمیه ساکن شدیم. پدرمان در روستا کشاورز بود و در تهران همراه یکی از برادر‌های بزرگم در رستوران ارکیده کار می‌کردند. هفت پسر بودیم و سه خواهر که با پدر و مادرمان جمعاً یک خانواده ۱۲ نفری می‌شدیم. حسین، حسن، علی اکبر، فاطمه، من، سکینه، صدیقه، شهید ابوالفضل، محمدعلی و شهید رضا که ته تغاری بود، بچه‌های این خانواده بودیم. هنگام انقلاب به خاطر روحیاتی که پدر و مادرمان داشتند و بچه‌ها را مذهبی بار آورده بودند، همگی فعالیت انقلابی داشتیم. زمان جنگ هم هر هفت پسر خانواده به جبهه رفتیم. 

اولین رزمنده خانواده چه کسی بود؟
من قبل از اینکه جنگ شروع شود به کردستان رفتم. مدتی هم به خوزستان برای مقابله با فتنه خلق عرب اعزام شدم و بعد به غرب کشور بازگشتم و زمان شروع جنگ تحمیلی در همان مناطق مرزی غرب کشور بودم. توفیق داشتم تا پایان دفاع مقدس در عملیات متعددی شرکت کنم. برادر‌های دیگرم بعد از من وارد بحث جبهه و جنگ شدند. 

پیش آمده بود در یک زمان همه برادر‌ها در جبهه باشید؟
بله، در مقطع عملیات الی‌بیت‌المقدس شش برادرم در جبهه بودند. یادم نیست همه برادر‌ها در این عملیات شرکت داشتند یا برخی در مناطق دیگر بودند، ولی به لحاظ زمانی در مقطع الی‌بیت‌المقدس همگی در جبهه بودند جز من و، چون زخمی بودم به تهران برگشتم، اما پدرم اعتراض کرد که چرا برگشتی؟ امام فرموده‌اند هرکه توان دارد باید به جبهه برود. مادرم گفت این بچه مجروح است، اما پدر اصرار داشت باید به جبهه برگردی. مرحوم پدرم یک روحیه انقلابی خاصی داشت. در مورد حضور برادرهایم در جبهه هم باید بگویم برادربزرگم حسین در وزارت نیرو کار می‌کرد و طبق طرحی که شهید چمران داده بود، گروهی درست کرده بودند تا با انداختن آب رودخانه‌های موجود در خوزستان، تانک‌های بعثی را زمینگیر کنند. از او کوچک‌تر حاج حسن بود که همراه ایشان در رستوران ارکیده کار می‌کرد. او هم در پشتیبانی از جبهه‌ها بسیار فعال بود. از طرف صنف رستوران‌دار‌ها به مناطقی، چون خوزستان، خرمشهر و… می‌رفت. علی‌اکبر در شرکت گاز کار می‌کرد و گاهی اعزام می‌گرفت. من هم که از قبل جنگ به مناطق عملیاتی رفته بودم و از زمان جنگ تا پایان دفاع مقدس در عملیات مختلف شرکت داشتم. شهید ابوالفضل بین ما برادر‌ها سپاهی بود. من تمام مدتی که در جبهه بودم و هر مسئولیتی که داشتم، به عنوان نیروی بسیجی در منطقه حضور پیدا می‌کردم، ولی ابوالفضل سپاهی شده بود. محمدعلی و شهید رضا هم به صورت بسیجی به جبهه اعزام می‌شدند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *