ما مدام پیگیر کار بچهها بودیم، اما روز تغسیل روز یازدهم بود و ما یک گروه ۳۰ نفره تشکیل دادیم و برای تغسیل و تکفین داوطلب شدیم. البته گروههای مردمی روستا و غسالهای مردمی آن محله هم حضور داشتند. کارها تقسیم شده بود چند میز برای تغسیل، چند میز برای تکفین و چند میز برای تحویل گرفتن وسایل شهدا. کار زیاد بود و ما کارها را انجام میدادیم
جوان آنلاین: ساعت ۱۱ صبح است و بچههای دبستان شجره طیبه میناب کیف و کولهپشتیهایشان را آماده کردهاند تا پدر و مادرها دنبالشان بیایند و به خانه بروند. بچههایی که تا همین یکی دو ساعت پیش غریو شادی و بازیشان نه فقط در محیط مدرسه، بلکه تا صدها متر آن طرفتر را پر کرده بود و آوای زندگی را فریاد میزدند، اما به یک باره موشک امریکایی به قلب این زندگی شلیک شد و صدای انفجار، بدنهای پارهپاره و خون و ناله و درد بازماندگان حادثه جای صدای شادی و بازی کودکان مدرسه شجره طیبه را گرفت. والدینی که در مسیر مدرسه بودند، حالا افتان و خیزان خودشان را به سمت مدرسه میکشیدند با این امید که شاید فرزندشان از حمله سه موشک امریکایی جان سالم به در برده و زنده مانده باشد. ۱۶۸ دختر و پسر بچه دبستانی به همراه معلمهایشان در کلاس میهن دوستی امتحانی خونین پس دادند! مدرسه علمیه حضرت زینب سلام الله میناب در نزدیکی مدرسه شجره طیبه قرار دارد و خواهران طلبه این مدرسه برای تغسیل و تکفین پیکر گلهای پرپر میناب در کنار دیگر گروههای محلی داوطلب میشوند. آنچه در پی میآید روایت صالحه کریمیان، مدیر مدرسه علمیه حضرت زینب (س) از حادثه مدرسه میناب است.
خانم کریمیان! روز ۹ اسفند ماه در میناب چه شد و شما چه دیدید؟
مدرسه شجره فاصله زیادی با مدرسه ما ندارد و موج انفجار سمت ما هم آمد. آن روز یکی از بچههای حوزه با من تماس گرفت و به من گفت من خودم دیدم موشک به مدرسه شجره طیبه خورد. ما تصور کرده بودیم پایگاه سپاه مورد هدف قرار گرفته است، اما دوستم گریه میکرد و میگفت من خودم دیدم گلها پرپر شدند. زمان زیادی نگذشت که یکی دیگر از بچهها تماس گرفت و گفت بچههای حوزه برای کمک بیایند، چون کلاً محیط زنانه بود. هم در مدرسه پسران و هم در مدرسه دختران، مدیر کادر و معلمها همه خانم بودند و فضا زنانه بود. وقتی ما به آنجا رسیدیم، حدود یک ساعت و ۴۰ دقیقه از زمان اصابت گذشته بود و نیروهای امدادی تازه رسیده بودند، اما هنوز بیل مکانیکی و لودر و وسایل آواربرداری نیامده بودند. نیمی از مدرسه به طور کامل تخریب شده بود، اما نیمه دیگر آن با وجود آسیب به در و پنجره باقی مانده بود. من تصور میکنم تعدادی از دانشآموزان و معلمانی که زنده ماندهاند هم در این بخش از مدرسه بودند. در مسیری که خودمان را به مدرسه رساندیم خانوادهها خودشان را به ما میرساندند و گریه میکردند، چون ما را میشناختند. بعضیها طاقت نمیآوردند و در مسیر مدرسه غش میکردند و از حال میرفتند و میگفتند دیگر بچهها زنده نیستند. یا آقایی که دخترش معلم بود گفت اینها دیگر زنده نیستند. وقتی ما به آنجا رسیدیم، دیدیم هیچ کاری از کسی برنمیآید. تنها کاری که میشود کرد این است که آوارها را کنار بزنند و اجساد را بیرون بکشند.
در چنین شرایطی شما با چه صحنههایی از اضطراب، ترس و امید مواجه شدید؟
