بعد از اسارت ما را ۲۳ روز روستا به روستا و آن هم شبها جابهجا میکردند. در هر روستایی در مسجد نگهداری میشدیم تا به روستای بعدی برویم. نهایتاً گروه ما را به «گردنه» بردند. گردنه عشایرنشین بود و هفت یا هشت تا خانه بیشتر نداشت؛ عشایر هم در فصلهای خاصی به آنجا میآمدند و ییلاق و قشلاق میکردند
جوان آنلاین: ماجرای اسرایی که به دست احزاب جداییطلب و ضدانقلاب در کردستان گرفتار میشدند، حکایت عجیبی از مظلومیتها، محجوریتها و مرارتهایی داردکه تاکنون آنطور که باید به آن پرداخته نشده است. در موضوع اسارت در کردستان که غالباً از سوی دو گروهک کومله و دموکرات صورت میگرفت، نام دو زندان دولهتو و آلواتان شنیده میشود، اما این قصه سردرازی دارد و محدود به این دو زندان نمیشود. آزاده حاجحسین سجادیپور یکی از رزمندگان ارتشی بود که خرداد ۱۳۶۰ از سوی دموکراتها به اسارت در میآید و تا زمان آزادیاش در آخرین روز مهر ۱۳۶۲، به مدت ۲۸ ماه در اسارت ضدانقلاب باقی میماند. او خاطرات جالبی از روند اسارتش و روزهای سختی که بر او و همرزمانش گذشته دارد که در گفتگو با «جوان» بخشهایی از این خاطرات را بیان کرده است.
نحوه اسارتتان به دست دموکراتها به چه صورت بود؟
من زمانی که در جبهه کردستان حضور پیدا کردم، ابتدا در مریوان، نیروی یکی از تیپهای لشکر ۲۸ پیاده بودم. آنجا درگیری خاصی با ضدانقلاب نداشتیم. بعد ما را به مقر خود لشکر ۲۸ در سنندج فرستادند. در واحد توپخانه بودیم که به ما مأموریت دادند تا پادگان بانیبنوک عراق را گلوله باران کنیم. یک هفته سرتاسر این پادگان را با توپخانه شخم زدیم! با پایان مأموریت، اوایل خردادماه بود که به ما مرخصی دادند سری به خانواده بزنیم. آن زمان من دو فرزند داشتم؛ دخترم کلاس اول ابتدایی را تازه تمام کرده بود و من میخواستم به عنوان تشویق، یک هدیه یا جایزه برایش بخرم. با تعدادی از بچههای یگان به سنندج برگشتیم تا برای تهران اتوبوس بگیریم. سنندج تازه ۲۳ روز قبل از دست ضدانقلاب رها شده بود. بهار سال ۶۰ ضدانقلاب مدتی به شهر سنندج مسلط شده بودند. بعد از رفتن آنها اوضاع شهر هنوز سروسامان نگرفته بود، بنابراین وقتی ما به گاراژ رفتیم تا برای تهران بلیت اتوبوس تهیه کنیم، گفتند فقط یک اتوبوس داریم و آن هم به تبریز میرود! با بچهها مشورت کردیم و گفتیم بین راه در زنجان پیاده میشویم و از آنجا به تهران میرویم. اتوبوس تا عصر به زور توانست ۲۴ مسافر سوار کند. راه افتادیم و ۴۰ کیلومتری از شهر دور شده بودیم که در باقرآباد بین سنندج و سقز یک گردنهای بود که آنجا نیروهای دموکرات راه را بستند و همه را پیاده کردند. چند نفر ارتشی، بسیجی، سپاهی و شخصی بودیم. خلاصه این چند نفر را اسیر کردند و بردند به یک روستا در همان حوالی. ابتدا جیبهایمان را خالی کردند و از ۸ خرداد ۶۰ تا ۲۹ مهر ۶۲ دوران اسارت ۲۸ ماهه من رقم خورد.
ضدانقلاب که خودشان مخفی عمل میکردند، چطور اسرا را جابهجا میکردند؟
