آقا اولین نفری که مورد خطاب قرار دادند، مرحومه مادرم بود. به ایشان فرمودند: «شما مادران شهید مایه مباهات ما هستید الگوی صبر و ایثار هستید و به حضرت زینب (س) اقتدا کردهاید.» و فرمودند: «من هرگز به مقام شما نمیرسم. شما جایگاه خاصی پیش خداوند دارید که سه فرزند خود را در راه خدا دادهاید.»
جوان آنلاین: برادران شهید سعید، ایرج و علی خرمدل، اهل شهر اهواز بودند. مرکز استان خوزستان که در دوران جنگ تحمیلی مورد هجوم دشمن قرار گرفت و یگانهای زرهی ارتش بعث تا نزدیکیهای این شهر آمده بودند. وقتی سعید به اتفاق پدرش، خواهرها و برادرهای کوچکترخود را به شوشتر میرساند، خودش به اهواز برمیگردد و چهارم آبان ماه ۵۹ در سنگر دفاع شهری به شهادت میرسد. او راهگشای دیگر برادرانش میشود و یکی بعد از دیگری به جبهه میروند و نهایتاً علی و ایرج هم به ترتیب در ۲۱ اسفند سال ۶۳ و چهارم دی سال ۶۵ به شهادت میرسند. این سه برادر از یک خانواده انقلابی بودند. مرحوم پدرشان نیز در پشتیبانی از جبههها فعالیت میکرد. فرازی از زندگی برادران شهید خرمدل را در گفتوگوی «جوان» با زهره خرمدل پیش رو دارید.
در کنار سه شهیدی که خانواده شما تقدیم کرده است، گویا پدرتان هم در زمان جنگ فعالیتهایی داشتند؟
بله، شغل مرحوم پدرم خیاطی کت و شلوار بود. ایشان دیپلم خیاطی از آلمان گرفته بود و یک مغازه دو طبقه بزرگ در پاساژ مرمر اهواز با شاگردان زیادی داشت. این شاگردها از شهرهای مختلف ایران بودند و بعداً هر کدام برای خود استادی شدند. البته بابا چند سالی بعد از انقلاب و اوایل جنگ کارگاه را تبدیل به فروشگاه پوشاک کرده بود. پدرم دوران جنگ یک ماشین وانت مزدا از تهران گرفت و با آن پشت جبهه فعالیت میکرد. از جمله در تأمین مواد غذایی کوپنی که باید از تهران، شیراز یا شهرهای دیگر آورده میشد. همینطور هم در ستاد تخلیه زخمیها و شهدا فعال بود. به گفته مادرم بیماری که پدرم گرفت و منجر به قطع پای راستش شد، به سبب رفت و آمدهایش به جبهه و شیمیایی شدنش بود. مرحوم پدرم در مجلس ایثارگران عضو بود. هنوز کارتش نزد من هست. همینطور از رئیسجمهور وقت مدال و نشان ایثار دریافت کردند.
یک عکس از پدرتان موجود است که ایشان را در کنار رهبری نشان میدهند. موضوع آن عکس چیست؟
این عکس مربوط به دیدار با رهبری در سوم خرداد سال۸۵ میشود. در آن دیدار پدرم به نزد آقا رفت و با ایشان گفتگو کرد. این عکس ابتدا در یک روزنامه خارجی چاپ شد. پدرم در هتلی که اسکان داشت به طور اتفاقی تصویر این عکس را روی صفحه اول آن روزنامه میبیند. در این دیدار من هم توفیق داشتم همراه پدرومادر باشم. ته سالن ایستاده بودم و اتفاقاً دوربین روی من زوم کرده بود. چون معلم بودم، فردای آن روز سرکلاس درس رفتم، دانشآموزانم میگفتند: «خانم ما شما را در تلویزیون دیدیم.»
در خانواده چند فرزند بودید؟
ما ۹ فرزند بودیم. سه خواهر و ششبرادر. همگی متولد اهواز هستیم. تا زمان جنگ هم اهواز بودیم، ولی بعد از بمبارانها به شوشتر رفتیم و شهدایمان را همانجا دفن کردیم. البته به جز ایرج که در بهشتآباد اهواز دفن است. اسم پدرم عبدالرحیم خرمدل و مادرم خورشید (زهرا) جمشیدی بود.
