با علیاصغر قرار گذاشته بودیم که هر بار فقط یک نفر از ما به جبهه برود. او گفت شما پیش پدر بمان و در کشاورزی به او کمک کن، من هم به جبهه میروم، اما من بدون اطلاع علیاصغر به جبهه رفتم. وقتی قبل از ورود به عملیات در منطقه همدیگر را دیدیم، با من برخورد کرد و گفت چرا بابا را تنها گذاشتی؟
من و علیاصغر نوبتی جبهه میرفتیم تا بابا تنها نماند
با علیاصغر قرار گذاشته بودیم که هر بار فقط یک نفر از ما به جبهه برود. او گفت شما پیش پدر بمان و در کشاورزی به او کمک کن، من هم به جبهه میروم، اما من بدون اطلاع علیاصغر به جبهه رفتم. وقتی قبل از ورود به عملیات در منطقه همدیگر را دیدیم، با من برخورد کرد و گفت چرا بابا را تنها گذاشتی؟
