وقتی به محل درگیری با گروه عراقی برگشتیم، دیدم یک نفر کمی دورتر از جنازه عراقیها، روی زمین افتاده است. جلوتر رفتیم و دیدم محمدرضا مجروح افتاده. ایشان در عملیات ثامنالائمه (ع) به شدت مجروح شده بود و جراحاتش در والفجر مقدماتی مزید بر علت شده بود. او را برداشتیم و روی صندلی فرماندهی نفربر خواباندیم
جوان آنلاین: جانباز ۷۰ درصد احمدعلی پاکدامن در عملیات والفجر مقدماتی که بهمن ۱۳۶۱ انجام گرفت، به اسارت دشمن درآمد. ماجرای اسارت او که فرمانده یکی از گروهان نفربر گردان زرهی ۷۲ بهشتی بود، روایتی شنیدنی دارد. جانباز پاکدامن بچه آبادان است و به جهت نزدیکی شهرش به مرز از ابتدای جنگ تحمیلی در جریان درگیریها حضور داشت و اولین نبردها را هم در روزهای مقاومت خرمشهر تجربه کرد. سپس ماجراهای متعددی را پشتسر گذاشت تا به عملیات والفجر مقدماتی و اسارتش رسید. در گفتوگو با او شنوای بخشهایی از خاطراتش تا مقطع اسارت شدیم.
شروع جنگ چند سالتان بود و به جهت حضورتان در آبادان اولین صحنهای که از جنگ دیدید، چه بود؟
من زمان شروع جنگ در سال ۱۳۵۹، ۲۲ سالم بود. به خاطر مشکلاتی که پیش آمده بود، درسم را هنوز تمام نکرده بودم و بعد از اتمام تعطیلات تابستان قرار بود سال آخر دبیرستان را بخوانم که جنگ شروع شد. یک روز همراه پسرخالهام در کنار اروند قدم میزدیم که ناگهان تیراندازی شد. بچههای ژاندارمری که آنجا بودند، گفتند سریع از شط فاصله بگیرید و به مکان دورتری بروید. یادم نیست دقیقاً چه روزی بود، اما بعثیها قبل از شروع جنگ هم تجاوزات مرزی انجام میدادند. مثلاً در خرمشهر و مرز شلمچه از قبل درگیریهایی شروع شده بود و این درگیریها به آبادان هم کشیده شد. خلاصه با شروع جنگ به مسجد رفتیم و آنجا مسلح شدیم. سپاه آن زمان خودش اسلحه چندانی نداشت. نهایتاً یک قبضه «ام-یک» یا برنو به داوطلبان میدادند. ما به خرمشهر رفتیم و بخشی از دوران ۳۴ روزه مقاومت را در خرمشهر گذراندیم. روزها به دشمن حمله میکردیم و شبها هر کسی جایی برای خواب پیدا میکرد. بعد از سقوط شهر به جزیره مینو رفتیم و مدتی هم آنجا بودیم.
شما که داوطلب مردمی بودید، چطور سروکارتان به زرهی، تانک و نفربر کشید؟
یک برادر ارتشی به نام آقای جعفرزاده در آبادان بود که ایشان از سقوط خرمشهر، تعدادی تانک و نفربر را با کمک بچههای سپاه و بسیج از آنجا بیرون کشید و به آبادان آورده بود. جعفرزاده یک گردان زرهی تشکیل داده بود. زمانی که ما در جزیره مینو بودیم. بچههای سپاه از ما خواستند به ارتش مأمور بشویم و با آقای جعفرزاده کار کنیم. ابتدا قبول نکردیم، چون فکر میکردیم، نمیتوانیم در جو نظامی ارتش کار کنیم، اما به ما گفتند نیروهای گردان جعفرزاده از همین بچههای سپاه و بسیج هستند. خلاصه رفتیم در منطقه تپههای شهید موذنی و ایستگاه هفت آبادان که ضمن آموزش، عملیات رزمی هم انجام میدادیم. من کار با تانک چیفتن انگلیسی را که زمان شاه خریداری شده بود یاد گرفتم. آنجا همینطور که آموزش میدیدیم به بچههای پیاده کمک میکردیم. مثلاً یکبار به ما گفتند، بروید به سمت خرمشهر و به نیروهای پیاده کمک کنید. بچههایی که برای شناسایی داخل بخش اشغالی خرمشهر میرفتند اگر مشکلی برایشان پیش میآمد، ما آتش روی عراقیها میریختیم تا آنها بتوانند از منطقه تحت تصرف دشمن خارج شوند.
تا چه زمانی در گردان زرهی خدمت کردید؟ در این زمان هنوز بسیجی بودید؟
بله ما به عنوان نیروهای بسیجی به ارتش مأمور شده بودیم تا در گردان زرهی آموزش ببینیم و تخصصهای لازم را یاد بگیریم. تا زمان عملیات رمضان هم آنجا بودیم و بعد که گردان ۷۲ زرهی شهید بهشتی به فرماندهی مرحوم سردار عباس سرخیلی تشکیل شد، برگشتیم و با بچههای سپاه کار کردیم.
