بعد از فرار حسن از محل خدمتش، یک روز داییمان از تهران تماس تلفنی گرفت و گفت در تهران سربازهای فراری را شناسایی میکنند و به در منازلشان میروند و آنها را دستگیر میکنند. شما مراقب حسن باشید. ما با شنیدن این خبر یک دلشورهای در دلمان بهوجود آمد و هر آن فکر میکردیم مأموران شاه بیایند و حسن را بگیرند
جوان آنلاین: شهیدحسن احمدی دستجردی از همرزمان شهید چمران بود که از مسیر فعالیتهای انقلابی خودش را به گروه دکتر چمران رساند و در نبردهای جنوب لبنان علیه صهیونیستها شرکت داشت. این شهید گرانقدر پس از پیروزی انقلاب مدتی به جبهه کردستان رفت و سپس راهی لبنان شد. اندکی قبل از حمله دشمن بعثی، به ایران برگشت و به جبهههای جنگ تحمیلی رفت. شهید احمدی در این جبهه نیز عضو ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران شد. او ماهها در جبهههای جنگ حضور یافت تا نهایتاً ۲۶ خرداد سال ۱۳۶۰ و تنها چند روز قبل از شهادت فرماندهاش دکتر چمران، به شهادت رسید. آنچه در ادامه میآید شرحی از فعالیتهای این شهید در دوران انقلاب و جنگ تحمیلی است که از زبان زهرا احمدی دستجردی، خواهر شهید روایت میشود.
سرباز انقلابی
دوران خدمت سربازی برادرم شهید احمدی قبل از پیروزی انقلاب و در شهر زاهدان سپری شد. او فعالیتهای انقلابیاش را حتی در دوران خدمت هم دنبال میکرد. یکی از مواردی که نقل شده این است که اعلامیههای امام را مخفیانه بین سربازان پخش میکرد. حسن در فرصتهای مناسب اعلامیهها را در جیب لباس یا لوازم سربازان میگذاشت. آنگونه که خودش نقل کرده است: «فرماندههان متوجه اعلامیهها شدند و احتمال دادم سرنخها را دنبال کنند و من را بازداشت کنند. من اعلامیههای زیادی در خانه اجارهایام در زاهدان داشتم. خیلی زود خودم را به خانه رساندم و تمام اعلامیهها، کتابها و عکسهای امام را داخل تنور پیرزن صاحبخانه ریختم و رویش را با خاکستر پوشاندم. بعد عکسهای شاه را به دیوار اتاقم نصب کردم و به پادگان برگشتم. حدسم درست بود. آنها من را بازداشت کردند و تحویل ساواک دادند. ساواک هم من را بازجویی و شکنجه کرد، اما چیزی دستگیرش نشد. بعد برای تحقیق راهی خانهام شدند، اما نتوانستند چیزی علیه من پیدا کنند.»
حسن چندین بار در دوران سربازیاش به دلیل همین فعالیتها بازداشت شد. تا اینکه از طرف امام فرمان رسید ارتشیها پادگانها را ترک کنند که برادرم هم گوش به فرمان امام داد و به اصفهان برگشت و جزو سربازان فراری شد.
بازگشت به زاهدان
بعد از فرار حسن از محل خدمتش، یک روز داییام از تهران تماس تلفنی گرفت و گفت در تهران سربازهای فراری را شناسایی میکنند و به در منازلشان میروند و آنها را دستگیر میکنند. شما مراقب حسن باشید. ما با شنیدن این خبر یک دلشورهای در دلمان بهوجود آمد و هر بار که زنگ خانه را میزدند با دلهره میرفتیم ببینیم چه کسی است. امتیاز خوبی که خانهمان داشت این بود که دو در داشت که یکی در کوچه اصلی و یکی در کوچه پشت منزل باز میشد. ما هم بخاطر همین هر وقت کسی در اصلی را میزد حسن را صدا میزدیم تا از در پشتی فرار کند که مبادا گیر مأموران شاه بیفتد و بعد که اوضاع آرام میشد، حسن به منزل باز میگشت.
پس از پیروزی انقلاب، امام فرمان میدهد سربازان به پادگانها برگردند. شهید احمدی هم برای ادامه خدمت سربازی به پادگان محل خدمتش زاهدان میرود. دوستان حسن تصور میکردند او در جریان جنبش انقلابی به شهادت رسیده است برای همین از دیدن او ذوق زده میشوند تا جایی که حسن را روی شانههایشان دور پادگان میچرخانند. بعد از آن اعلام شد سربازانی که قبل از انقلاب به فرمان امام از پادگان فرار کردهاند، مشمول عفو رهبری هستند که برادرم چند روز بعد به اصفهان برگشت. شهید احمدی در فعالیتهای انقلابی شرکت داشت و در جریان حادثهای که منجر به تسخیر صدا و سیمای تهران به دست انقلابیون شد هم شرکت داشت و در آن حادثه با شلیک گلوله مأموران شاه از ناحیه پا زخمی شد. بعد راهی خانه داییاش میشود و آنجا جراحتهای پایش را درمان میکند. او میدانست اگر برای درمان راهی بیمارستان شود، مأموران ساواک او را بازداشت میکند.
صدای انقلاب
بهمن سال ۱۳۵۷ بود و نزدیک ۲۲بهمن همراه مادرم به تهران و به خانه دایی آمدیم. آن زمان خیابانهای تهران به تسخیر انقلابیها درآمده بود و قرار بود ساختمان صداوسیما هم به تصرف انقلابیها در بیاید. صبح روز بعد که از خواب بیدار شدیم حسن هم به تهران آمد و گفت خبرهای انقلاب را که شنیده نتوانسته در اصفهان بماند. او آن روز راهی ساختمان صداوسیما شد و عصر که برگشت اسلحهای همراه داشت و زانوهایش زخم شده بودند. تعریف میکرد تمام خیابانهای مشرف به ساختمان صداوسیما را به دست نیروهای گارد شاهنشاهی بسته بودند و انقلابیها از روی پشت بامهای خانههای مردم به صداوسیما نزدیک میشدند. حسن گفت ساکنان آن خانهها با غذا، آب وچایی از انقلابیون پذیرایی میکردند. حسن داشت روایتهای انقلاب را شرح میداد که گوینده رادیو اعلام کرد، اینجا ایران است، صدای ما را از جمهوری اسلامی ایران میشنوید… میخواست حرفش را کامل کند یک دفعه حرفش عوض شد و گفت: اینجا ایران است و صدای شاهنشاه آریامهر را میشنوید. حسن تا این حرف را شنید به یکباره از جا بلند شد و بهسمت خیابان دوید. اینبار که رفت تا فردایش خبری از او نداشتیم و در شهر یک جنگ تمار عیار بین نیروهای انقلابی و گاردیهای شاه در گرفته بود. ماهم بهخاطر درگیری جرئت نمیکردیم از خانه بیرون برویم از همه جا صدای تیراندازی و انفجار شنیده میشد و نمیدانستیم حالا بیرون هم برویم. حسن را از کجا پیدا کنیم. نیروهای امدادرسان انقلابی هم در کوچه وخیابان اعلام میکردند، بیایید خون بدهید مجروحین خون احتیاج دارند؛ و مردم گازهایشان را درکوچهها گذاشته بودند و داشتند برای انقلابیون غذا درست میکردند. بچههای انقلابی مرتب از روی پشت بامها در حال رفتوآمد بودند. فردای آن روز با همت بچههای انقلابی مجدد صداوسیما را گرفتند و حسن بعد از ظهرش به منزل بازگشت و میگفت: پس از انجام وظیفه آن اسلحه را هم تحویل دادم و آمدم. زمانی که امام به ایران بازگشت، ما در تهران بودیم و برادرم حسن با عدهای از دستجردیها به استقبال امام رفتند.
