پدر و مادرم همین که به روستا رسیدند به مسجد رفتند و با پیکر برادرم وداع کردند. ما روزهای سختی را گذراندیم. پدر و مادرم شب تا صبح بیدار بودند و گریه میکردند. نمیخواستند کسی شاهد اشکهایشان باشد. مادرم پای عکس رضا گریه میکرد. میدیدیم که گاهی عکس رضا را با خود به خلوتی میبرد و در خفا بیقراری میکند. پدر هم همین طور بود
جوان آنلاین: «من از خواهرانم میخواهم که زینبی رفتار کنند. از پدر و مادر عزیزم هم میخواهم وقتی خبر شهادت من را شنیدند، گریه نکنند که دشمن خوشحال میشود.» اینها تنها بخشی از وصیتنامه شهید رضا قربانی از شهدای دقوق آباد رفسنجان است. عملیات کربلای ۵ یکی از بزرگترین و سرنوشتسازترین عملیاتهای جنگ ایران و عراق بود که در دی ۱۳۶۵ انجام شد. شهید رضا قربانی در اولین روز از آغاز عملیات به شهادت رسید. با معصومه قربانی، خواهر شهید رضا قربانی همکلام شدیم تا درباره برادر شهیدش صحبت کند. متن زیر حاصل همکلامی ما با ایشان است.
تکلیف الهی
شهید رضا قربانی، متولد ۹ بهمن ۱۳۴۶ بود. دوران ابتدایی را در روستای دقوق آباد گذراند و دوران راهنمایی را در صفریه و فردوسیه به اتمام رساند. رضا خیلی با خدا و مظلوم بود. ارادت زیادی به اهل بیت (ع) داشت. اهل مسجد بود و در امور فرهنگی مسجد فعالیت میکرد. حضور گستردهای هم داشت. در ایام عزاداری اهل بیت (ع) و مراسمهایی که مسجد بانی برگزاری آن بود حضور پیدا میکرد و بیشتر کارهای اجرایی را بر عهده میگرفت.
یکمرتبه در ایام محرم به مسجد رفت. آن زمان که امکانات امروزی مانند برق و گاز وجود نداشت، رضا برای خدمت به عزاداران امام حسین (ع) در مسجد مشغول آماده کردن آتش با چوب و زغال بود. هنگام این کار، نفت روی پای او ریخت و شلوارش آتش گرفت. در حالی که آتش گرفته بود، دور حسینیه دوید که این امر باعث شدت گرفتن آتش شد. خالهام که در مسجد حضور داشت، با فداکاری رضا را در آغوش گرفت و برای خاموش کردن آتش، او را داخل جوی آب انداخت. پس از این حادثه، رضا دوران سختی را برای بهبودی گذراند. او هر روز مجبور به شستوشوی زخمهایش بود و پاهایش را با پارچه میپیچیدند.
رضا شخصیتی متواضع و از خودگذشته داشت. او در طول خدمتش در جبهه، بارها مجروح شد، اما این موضوع را از خانواده پنهان کرد. بعدها متوجه شدیم او یکمرتبه در اهواز با خودرو تصادف شدیدی کرده و ۴۸ ساعت در بیمارستان کرمانشاه بیهوش بوده است. یک هفته در بیمارستان بود و بعد به خانه آمد.
گاهی میگفتیم رضا جان نرو، شما تکلیفت را انجام دادهای! میروی و کشته میشوی، میگفت کاری به کار من نداشته باشید! من جایگاه خود را در آن دنیا دیدهام. با وجود نگرانیهای خانواده، مصمم به حضور در جبهه بود. گاهی هم همسرم را بهانه میکرد و میگفت همسر خودت چرا میرود؟ شما که دو فرزند هم دارید. او چطور تو و رسول و رضا را تنها میگذارد و میرود؟!
بنده خدا وقتی میآمد و متوجه میشد همسرم در جبهه است، به من و بچهها رسیدگی میکرد که در نبود همسرم کم وکاستی نداشته باشیم.
خیلی به پدر و مادرم احترام میگذاشت. آنقدر که ما شرمنده او میشدیم. وقتی ما حرفی میزدیم که حس میکرد غیبت کردهایم به ما تذکر میداد و میگفت حرف خودتان را بزنید. خیلی خوش اخلاق بود. همه امورات خانه پدر از کشاورزی و دکتر بردن پدر و مادرم را خودش به عهده میگرفت. همیشه با خودم میگویم شاید میخواست تا وقتی در این دنیاست خادمی پدر و مادر را کند و شامل دعای عاقبت بخیری شان شود و چه عاقبت بخیری والاتر و زیباتر از شهادت.
اعلامیه و کتب ممنوعه
رضا بسیار انقلابی بود و در راهپیماییها شرکت فعالانه داشت. گاهی اعلامیه و کتابهای ممنوعه را بین مردم و دوستان منتشر میکرد. ۷ تیر ۱۳۶۰ که بیش از ۷۲ نفر از شخصیتهای برجسته کشور از جمله نمایندگان مجلس و اعضای هیئت دولت در انفجاری در دفتر حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند، رضا خیلی بههم ریخته بود. آن زمان پدرم کشاورز بود و باغ پسته داشت. پدرم در باغ مشغول کار بود که رضا رفت پیش او و گفت کار را تعطیل کن، تهران بمبگذاری شده است و ۷۲ نفر از عزیزان این انقلاب در آن حادثه به شهادت رسیدهاند. شهید بهشتی هم در این حادثه به شهادت رسیده است. پدر هم کار را تعطیل کرد و خیلی ناراحت به خانه آمدند. زمانی که همسرم در گردان ۴۱۲ به فرماندهی حاج علی محمدیپور حضور داشت، رضا شبها برای اینکه من و اهل خانه تنها نباشیم به خانه من میآمد. خیلی با هم رفیق و صمیمی بودیم.
حرفهایش دل مادر را لرزاند
زمانی که جنگ آغاز شد، هر کس در حد توان خود راهی شد تا کمکی به دفاع از کشور و اسلام کند. پدرمان هم راهی جبهه شد. بعد از او رضا تصمیم گرفت برود. مادر ابتدا مخالفت کرد و گفت صبر کن پدرت از جبهه بیاید و بعد شما برو جبهه.
رضا گفت باشد مادر من نمیروم، اما فردای قیامت خودت باید جواب اهل بیت (ع) را بدهی. خودت باید جواب حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) را بدهی. این جملات دل مادر را لرزاند. او گفت باشد تو هم برو. رضا تا رضایت مادر را گرفت، مشتاقانه بار جهاد بست و راهی شد. بعد از اینکه پدر از جبهه آمد و متوجه شد رضا در جبهه است در خانه ماند. باید یکی به امور خانه و کارهای کشاورزی رسیدگی میکرد.
