پسر عمهام به خانه عمو آمد و کمی با هم صحبت کردند. طولی نکشید که صدای گریه عمو بلند شد. رفتیم داخل اتاق و فهمیدیم که حاجعلی و برادرش حسین هر دو شهید شدهاند. دنیا برایم تیره و تار شد. نمیفهمیدم چه کار کنم، مثل مرغ سر کنده بودم. زن عمو که برای گرفتن خبر از خانه رفته بود به خانه برگشت. وقتی اشکهای عمو را دید، گفت کدامشان شهید شده؟! گفتند هر دو. نشست در حیاط. گریههای عمو و اشکهای زن عمو جگرم را میسوزاند
جوان آنلاین: «اگر میماند یکی میشد مثل حاجقاسم.» در سفر به کرمان و در همکلامی با رزمندهها و خانواده شهدای روستای نوق رفسنجان این جمله را بسیار شنیدم. رزمندهای که مرور زندگی انقلابی و مجاهدتهای روزهای رزمش ما را به یاد اوستاعبدالحسین برونسی میانداخت. آری رسم مردان خدا این است که چیزی جز الله را نبینند. شاید از اینرو بود که خانواده حاجعلی به ویژه مادرشان، جایگاه بالایی در محضر حاجقاسم داشت؛ حاجقاسم تا میشنید مادر حاجعلی برای شرکت در مراسم اهلبیت (ع) به بیتالزهرا رفته با پای برهنه و شتابان به استقبالش میرفت. طاهره محمدیپور پای سؤالات ما نشست تا در همین نوشتار کوتاه از همسرش شهید عارف حاجعلی محمدیپور روایت کند.
۸ بهمن ۱۳۶۲
من و حاجعلی پسرعمو و دخترعمو بودیم. ۱۶ ساله بودم که عمو برای خواستگاری به خانه ما آمد. واسطه ازدواج ما هم پسر عمهام حاجفلاح شد. پدرم نمیپذیرفت، میگفت «دخترم خیلی کوچک است.» قدیمها اینطور نبود که با دختر یا پسر مشورت کنند، هر چیزی که به نظرشان درست بود همان کار را انجام میدادند، اما من از اینکه علی به خواستگاریام آمده بود، خیلی خوشحال بودم، اما اصلاً به روی خودم نمیآوردم. وقتی به خواستگاریام آمد پدرم اصلاً زیربار نمیرفت. حاجفلاح خیلی با پدرم صحبت کرد. از حرفها و شرط و شروط علی گفت. یکی از شروط حاجعلی این بود که بعد از ازدواج هم به جبهه میرود. حتی گفته بود که در جبهه جانبازی، اسارت، شهادت هم است. بعد هم به پسر عمهام گفته بود، بپذیرند یا نپذیرند من جبهه را میروم. شرط من برای ازدواج حضور در جبهه و جهاد است. پدر که حرفهای واسطه را شنید به حاجآقا فلاح گفت، باشد صاحب اختیارید. پسر عمهام هم از اختیارات خودش استفاده کرد و قرار ازدواج را گذاشت. عقد و عروسی ما یکجا برگزار شد. مهریهام هم یک قطعه زمین پسته بود. همه حرفا زده و قرارها گذاشته شد، اما من و علی همدیگر را ندیدیم که بنشینیم و صحبتی با هم داشته باشیم. بزرگترها قرار خرید را هم گذاشتند روزی که قرار بود، برای خرید برویم، حاجعلی خودش نبود با برادر، همسر برادرش و زن داییام رفتیم یزد برای خرید. یکسری وسیله خریدیم و به خانه آمدیم! روز عروسی رسید هشت بهمن سال ۶۲.
کمی گریه کن!
